تبليغاتX
جهانی دیگر

جهانی دیگر

هین! سخن تــازه بگو

تا دو جهان تازه شود

 

 

سخن تازه

 

 

(موسیقی و سخنرانی)

 

برنامه‌ای از هنرمندان ایرانی و افغانی در بزرگداشت

 

 

مولانا

 

جلال‌الدین محمد بلخی

 

هنرمندان         

 

مهناز روشن

فخرالدین فخری / فهیم فخری

دکتر فواد نظامی

 

اجرای برنامه:                   نوری با همکاری کاکاوند

 

مثنوی معنوی و دنیای امروز

 

 

سخنران: محمد صدیق

 

زمان: جمعه 28 سپتامبر 2007  ساعت 19

 

مکان: Freizeitheim Linden

Windheimstr.4/ 30451 Hannover                  

Stadtbahn Linie 10 / Buslinie 700 / Station Ungerstr.

 

ورودیه:  5 یورو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:14  توسط مهدی  | 

 

شادی درون                                    

                                                     اولریش راینر

 

                                                                                     برگردان: مهدی

 

چهل سال زمان زیادی است، و هیچ چیز محتمل‌تر از این نبود که پرونده ی RAF برای همیشه بسته شود. اما اینک دغدغه‌ی دیگری داریم. واکنش‌های هیجان‌زده‌ای که نسبت به عفو بریگیته مون‌هاوپت و بخشش احتمالی کریستین کلار بروز نمود، نشان می‌دهد که با کابوسی التیام نیافته ـ‌یا شاید التیام‌ناپذیر‌ـ سروکار داریم.

این کابوس نخست از آنجا سرچشمه می‌گیرد که طی سال‌های ترور، 34 نفر کشته شده‌اند ـاعم ‌از پلیس، بانک‌دار، راننده، زن خانه‌دار، دادستان، کارفرما،....‌ـ و هرکدام از اینان بازماندگانی را برجای گذاشته‌ که دیگر هرگز نتوانسته‌اند به زندگی عادی بازگردند. شوکی که تروریسم چپ بر جامعه وارد آورد هرگز به‌ خاطر تعداد افرادی نبود که بدان گرویدند زیرا در گسترده‌ترین زمان، تعداد اعضای آن هرگز از 250 نفر تجاوز نکرد؛ بلکه بیشتر به خاطر موج محبوبیت و گرایشی بود که نسبت بدان برانگیخته شد. ترورهایی که از جانب ماینهوف، انسلین، بادر و رهروان آنان صادر گردید، ارتکاب جرم از سوی گروهی تروریست خارجی (مثل خرابکاری‌های امروزین تروریست‌های مسلمان) نبود بلکه منشاء داخلی داشت و از قلب جامعه‌ی شهروندی خودمان برخاسته و در درون همان نیز مامن جسته و با استقبال روشنفکرانی روبرو شد که با سمپاتی خود، راه را بر آن هموار می‌کردند.

آتش‌زدن فروشگاه‌ها که بادر و انسلین از سوم آوریل 1968 در فرانکفورت آغاز کرده و با آن می‌خواستند اعتراض خود را به جنگ ویتنام اعلام دارند، در میان نیروهای چپ با استقبال گسترده روبرو شد و فریتز تویفل1 در کنفرانس دانشجویان سوسیالیست آلمان (SDS) گفت: «به هرحال بهتر است فروشگاهی را آتش‌بزنی تا آنرا تاسیس کنی» ـ اشاره به جمله‌ای از برشت که از زبان قهرمان یکی از نمایشنامه‌هایش می‌گوید: «سرقت از یک بانک در مقابل تاسیس آن، جنایت ناچیزی است»‌ـ . انسلین و بادر به سرعت دستگیر شده و در مقابل دادگاه قرار گرفتند. در باره‌ی روند دادگاه،  اووه نتلبک[2] در روزنامه‌ی Die Zeit مورخ 8 نوامبر 1968 نوشت: «این به نمایشی از تقسیم قدرت میماند. به مثابه تقسیم وظایفی عادی، که برای حفظ نظم موجود، هرکدام قوه‌ی قهریه‌ی خود را بکار می‌برند».

این چنین ساده‌انگارانه در آن زمان اندیشیده و نگاشته می‌شد. اما موضوع هنوز آن‌چنان جدی نبود. تا هنگامی که جان کسی به بازی گرفته نشده بود، آتش‌سوزی در فروشگاهی در فرانکفورت، هنوز به منزله‌ی یک اعتراض سوررئالیستی علیه سرمایه‌داری و وارد آوردن زیان مالی به آن ارزیابی می‌شد. ولی کمی پس از آن، بحث بر سر وارد آوردن خسارت مالی (در تفاوت با تلفات جانی) خود را در مسیری یافت که انتهای آن به ترور ختم می‌شد. پس از آنکه در آوریل 1977 زیگفرید بوباک[3] دادستان عمومی فدرال از سوی اعضاء RAF ترور شد، اعلامیه‌ای از سوی ASTA[4] ی گوتینگن انتشار یافت با امضای مستعار [5] Mescareloکه در آن، نویسنده، خود را مخالف ترور نشان می‌داد: (راه ما به سوی سوسیالیسم نمی‌تواند با جنازه هموار گردد) اما در ابتدای آن جملاتی بود که نگرانی عمومی را برمی‌انگیخت: «واکنش من نسبت به ترور بوباک خیلی سریع شکل گرفت. من نه می‌توانستم و نه می‌خواستم (و نه می‌خواهم) شادی درون خود را پنهان کنم. من این

کریستین کلار:

 ۲۴ سال است که در زندان به سر می برد

 مردک را اغلب درحال تحریک و تهییج افکار عمومی دیده بودم؛ من می‌دانم که وی در امر تعقیب، جنایت و شکنجه‌ی عناصر چپ چه نقش تعیین کننده‌ای ایفا می‌کرد. هرکس در این روزهای آخر یکبار با دقت کافی به چهره‌ی او نگریسته بود می‌توانست دریابد که این مردِ قانون، پتانسیل انجام چه اقداماتی را در خود دارد. اما کمی هم تاسف می‌خورم که پس از انقلاب، در آلبوم قرمزـ‌سیاهی که از چهره‌ی جنایتکاران منتشر می‌کنیم، تصویر او  را نخواهیم دید».

«شادی درون» همچون صاعقه‌ای فرود آمد و جامعه را به دوبخشِ اکثریت خشمگین و اقلیت هوادار تقسیم کرد. ابتدا در خود  ASTA بحث برسر آن درگرفت که آیا اصولا باید این نوشته منتشر گردد یا نه؟ سرانجام، گروهی متشکل از 42 استاد برای انتشار جزوه‌ای اعلام آمادگی نمود که در آن، این نوشته همراه با مقاله‌ای از رزا لوکزامبورگ متعلق به سال 1905 چاپ می‌شد که مربوط بود به ترور یکی از دولتمردان حکومت تزاری در مسکو. پرفسورها، هیچ تفسیر و توضیحی با این جزوه همراه نکردند و خواننده خود می‌توانست به دلخواه، هرگونه ارتباطی را بین «خون‌آشام مسکو» (نوشته‌ی لوکزامبورگ) و بوباک برقرار نماید. یکی از تهیه کنندگان این جزوه، پرفسور اولریش ک. پرویس[6]  ـ‌استاد حقوق‌ـ در مصاحبه با اشپیگل گفت: «پیش‌رفت، با ریسک همراه است و قربانی می‌طلبد. و سئوال در اینجا است که آیا نمی‌توان از دادن قربانی پیش‌گیری نمود یا می‌توان آن را وسیله‌‌ای دانست که هدف را تقدیس می‌کند؟  Mescarelo این دومی را رد می‌کند».

قربانیان را دادیم اما از پیش‌رفت خبری نشد. وضعیت جنگی برقرار گردید و ساکنین زندان اشتام‌هایم[7]ِ اشتوتگارت خواستار آن شدند که با آنان همچون اسرای جنگی رفتار شود و گولومان در Zeit نوشت: «ما در وضعیتی بسیار بغرنج و نوع جدیدی از جنگ داخلی قرار داریم».

این وضعیت جنگی چگونه پیش آمد؟ کسانی که آنقدر سن دارند تا آن زمان را به خوبی بیاد آرند، به سختی می‌توانند آن را برای نسل جدید توضیح دهند. برای خود من، سال‌های 60 و 70 بسیار دورتر و مبهم‌تر از دوران روم باستان به نظر می‌آید. شاید بدین سبب که کشورِ معجزه‌ی اقتصادی، تنها به صورت روبنایی، مدرن، غربی و دمکراتیزه شده بود. در زیر این ظاهر مدرن، ترس‌های کهن و کریه‌ترین احساسات، نهان بود. ساختار تاسیساتی که در دوران ترور ساخته شدند، تنها بیانگر وحشت موجود می‌باشد. تعداد مراکز فرهنگی و آموزشی که از سوی دولت ساخته شد بسیار اندک بود. همه‌ی ساختمان‌ها همچون دژهایی با موضع مخصوص برای استقرار تک‌تیراندازها ساخته می‌شد، گویی در برابر هجوم یک دشمن خارجی سنگربندی می‌شود؛ اما دشمن در خانه بود. کسی که به دقت می‌نگریست، می‌توانست به خوبی دریابد. این آن روی کریه آلمان بود که دهنکجی می‌کرد. اما از این که بگذریم، می‌شد خشونتِ همین معماری را نیز، مدرن ارزیابی کرد، کوکاکولا نوشید و تعطیلات را در یکی از آن جزایری گذراند که توسط ما بمباران شده بود. می‌شد فورد ام-17 یا اپل رکورد سوار شد که مثل نوزاد نارسیده‌ی خودروهایی به نظر می‌رسیدند که در خیابان‌های آمریکا در آمدوشد بودند. الویس پریسلی خدمت سربازی‌اش را در «باد ناوهایم[8]» گذراند و بیتل‌ها در هامبورگ به اجرای کنسرت پرداختند و ما کم‌کم گذاشتیم که موهای‌سرمان بلند شود و لباس جین هم پوشیدیم.

 

پترا شلم (در درگیری مسلحانه با پلیس از پای درآمد)

 

اما شادی ناگهان خاتمه یافت. بیشتر به یک جوک می‌ماند: مسئله‌ی موی سر و نوع لباس، خانواده‌ها و مدارس را به لرزه درآورد. اشتفان آوست[9] در کتاب خود با نام «عقدة بادر-ماینهوف»[10] داستان زندگی پترا شلم[11] را حکایت می‌کند. او در یک آرایشگاه کار می‌کرد که با پسر دانشجویی به نام مانفرد گراس‌هوف[12] آشنا می‌شود و تصمیم می‌گیرد که او را به پدر خویش معرفی کند. اما پدر، قبلا جوان را در آسانسور دیده و او را «بوگندو» نامیده بود و هنگامی که به عنوان دوست پسرِ دخترش با او روبرو می‌شود از هرگونه گفتگو با وی خودداری می‌کند. زوج جوان اجازه نمی‌یابند که شب را در منزل پدری باهم به صبح برسانند زیرا این، با نص «مقررات زوجیت[13]» مغایرت داشت. دختر، خانه‌ی پدری را ترک و به برلین رخت برمی‌کشد و درآنجا در سال 1971 به RAF می‌پیوندد و در یکی از محلات هامبورگ، هنگامی که در مقابل یک پست کنترل پلیس، اقدام به مقاومت می‌کند، به ضرب گلوله‌ی پلیس کشته می‌شود.

خوشبختانه تعداد اندکی از جوانانی که با چنین رفتاری از جانب پدر روبرو شدند به RAF پیوستند.

هیچ رابطه‌ی علت و معلولی کسی را مجبور نمی‌کرد. نه در زندگی انسلین (دختر کشیش) و نه در زندگی اولریکه ماینهوف (ژورنالیست برجسته) هیچ نکته‌ای که نشانه‌ی پیوستن بعدی آنان به دیوانگی‌های مرگبار باشد نمی‌توان یافت. در 1970 ماینهوف گفت: «پلیس‌ها خوک هستند. گفتگو با آن‌ها اشتباه است. البته که می‌توان آن‌ها را کشت». اینجا بود که در واقع همان پدیده‌ای نمودار شد که جولیان بکر[14] در کتاب خود با نام «بچه‌های هیتلر[15]» کوشیده بود اذهان را بدان معطوف دارد: یک معجون تویتونی[16] ناسالم از اخلاقِ واپسگرا و اراده‌گراییِ کاملا فردی. کارل هاینس بورر[17] در روزنامه‌ی «فرانکفورتر آلگماینه» به این نکته اشاره کرد که: «تروریست‌ها، نه بچه‌های هیتلر، که بچه‌های یک نفرت، یک ترس و یک هیستری هستند که البته ریشه در آن زمان دارد اما هنوز نیز مثل قارچ از جای جای این خاک سر می‌زند».

چنین بود و ناگاه همه نیز توانستند به چشم ببینند. آلمان فدرال، نه مدلی برای دمکراسی غربی، که پی‌آمد طبیعی و فرزند خلفِ آلمانِ هیتلری و روح همان ملت بدبختی بود که هاینریش‌مان در رومان خود نشان می‌دهد. هر ناظری که از سیاره‌ای دیگر می‌آمد، کمتر احتمال آنرا می‌داد که این روح درنده‌خویی بدین زودی دست از سر ملت ما بردارد و چنین نیز نکرد؛ بلکه هرروز بیش از پیش به خود اطمینان یافت و -آنچنان که ولفگانگ کوپن[18] در رومان خود به نام «گلخانه»[19] اشاره می‌کند- گامی به جلو نیز برداشت. رومان، جکایت بازگشتِ نازی‌های پیر و تسلیح دوباره‌ی جمهوری فدرال است. این اثر موجی از خشم و انتقاد را برانگیخت.

رسوایی پرونده‌ی اشپیگل در سال 1962 -‌که پلیس، به دفتر مجله هجوم آورد و اتاق‌های هیئت تحریریه را درجستجوی «اسناد خیانت» مورد تفتیش قرار داد‌ـ چهره‌ی دولتی را برملا نمود که حاضر است به خاطر حفظ سنت‌های تمامیت‌خواهانه‌ی کهن، آزادی مطبوعات و بیان را علنا زیرپا بگذارد.

روز دوم یونی 1967 که شاه ایران برای دیدار به برلین غربی آمد و دانشجویان برعلیه وی اقدام به تظاهرات کردند، مقطعی تعیین کننده بود. در آن روز دیواره‌ی ترد دمکراسی و حکومت قانون درهم شکست و ترور دولتی، جاده‌ی سرکوب را برای خود هموار کرد. بنو اونه‌زورگ[20]، دانشجوی نگون‌بخت، از جمله کسانی بود که بدون آنکه عملی غیرقانونی انجام داده باشد، توسط پلیس، مورد ضرب و جرح مرگبار قرار گرفت. بنا به اظهارات آوست، اونه‌زورگ روی زمین افتاده بود که مامور پلیس از فاصله‌ی کمتر از نیم متر، وی را از پشت سر هدف گلوله قرار داد. در میان دانشجویان خشمگینی که پس از این حادثه در مرکز SDS برای بحث و گفتگو گرد آمدند، یکی هم گودرون انسلین بود. او فریاد زد: «این حکومت فاشیستی برآن است که همه‌ی ما را بکشد. ما باید یک مقاومت مسلحانه را سازماندهی کنیم. خشونت را تنها باید با خشونت پاسخ گفت. اینها نسل آشویتس هستند. با اینان نمی‌توان به بحث و استدلال پرداخت».

بدینگونه انشعاب میان نسل قدیم (طبقه‌ی حاکمه) و نسل جدید که خود را «ضداتوریته» می‌نامید، شکل گرفت. از آن پس واژگانی کاربرد یافتند که راه را بر هرگونه گفتگو، سد می‌کردند. همواره «فاشیست» دیگری بود. تراژدیِ آن سال‌ها در آن بود که کسانی که ادعای مبارزه با فاشیسم را داشتند، خود ندانسته به دام آن افتاده بودند. این را می‌توان از یهودستیزیِ آشکارِ تروریست‌ها، از لحن مانیفست‌شان و از سبعیت اعمالشان دریافت. بوهرر در آن هنگام نوشت: «کسی که با پدیده‌ی آشویتس به گونه‌ی احساساتی برخورد کند، نهایتا خود به دامان آن درخواهد غلطید». گروه اندکی نبودند چپ‌هایی که باید راه درازی را برای دفع فاشیسمی که آن را در هر گوشه و کنار احتمال می‌دادند با هیجانی خشم‌آلود طی کنند و نباید نهان داشت که از یافتن آن خرسند نیز می‌شدند. بارها نیز اتفاق افتاد که «حکومتِ قانون» در یک وضعیت فوق‌العاده‌ی اعلام نشده، به زانو درآمد -‌که البته هردوطرف آن را به وضوح دیدندـ .بوباک پیش از آنکه به مقام دادستان عمومی فدرال ارتقاء یابد، علنا گفته بود: «این که وکلا، دفاع از تروریست‌ها را می‌پذیرند، خلاف شان وکالت است».

 

بوباک ـدادستان کل ـ به اشاره بادر ترور شد

 

این مملکت باید احساس خوشبختی کند که در نهایت، تعداد افراد دمکراتش آنقدر زیاد بود که بتوانند از سقوط کامل آن پیش‌گیرند. وقایع دوم یونی و مقاومت چپ، درابتدا موجی از سمپاتی و حمایت فعال را به دنبال آورد. من بیاد می‌آورم که این حق‌کشیِ مسلم، حتا دوستان غیرسیاسی مرا به خشم آورده بود. قضاوت ما درباره‌ی دولت و کارگزارانش با شک و تردید فزاینده همراه بود. لذا گروهی نه چندان اندک، به زندگی مخفی روی آوردند. عملکرد غیرمسئولانه‌ی روزنامه‌های وابسته به کنسرن «ااشپرینگر» احساس ناتوانی را در ما افزایش داد و تبرئه‌ی «کوراس« اثبات همان چیزی بود که ما پیش‌تر نیز پذیرفته بودیم. هنگامی که »آدرنو»‌ی صلح‌خواه سخنرانی هنرمندانه‌ی ترم تابستانی خود را در مورد تبرئه‌ی کوراس ایراد کرد، احساس کردیم که همه‌ی ارواح طیبه، ما را ترک گفته‌اند. نتایج نظر سنجی بنگاه «آلنزباخ» پس از مرگ پترا شلمز مبین این نکته بود که از هر چهار فرد زیر سی سال آلمانی، یکی به RAF گرایش دارد. اکنون انگ‌زنی از دو سو به بالاترین حد خود رسیده بود. پلیس دیگر تنها «گاو» یا «خوک» نامیده می‌شد؛ دانشجو نیز درمقابل، «کمونیست» یا «اخلال‌گر». اوج فاجعه هنگامی بود که پس از مرگ گروهی از زندانیان اشتام‌هایم در اثر خودکشی، دولت برآن شد تا با درخواست گروه کثیری از شهروندان که خواهان برگذاری مراسمی برای تدفین آنان بوده و حتا تدارک آنرا نیز دیده بودند، مخالفت ورزد.

پیش از هرچیز RAF در آغاز، فضای سیاسی روشنفکریِ جامعه را تعیین می‌کرد. این سازمان به مرورِ زمان، خود را ایدئولوژیک‌تر و عمیق‌تر نمود. حتا هاینریش بل[21] که جایزه‌ی ادبی نوبل را در کارنامه‌ی خود داشت در این مباحثات شرکت جست و با رومان هنوز خواندنی خود «شرافت برباد رفته‌ی کاتارین بلوم»[22] و آن جمله‌ی معروفش، خواهان آزادیِ همراهی و همگامی با اولریکه ماینهوف شده بود، پیش از آن آلفرد آندرش شعر جنجال برانگیزی را انتشار داده بود که در آن می‌گفت:

خلقی متشکل از

نازی‌های سابق

و پادوهای آنان

دوباره روی می آورد به همان ورزشی

که دوست می‌دارد:

تعقیب هیستریکِ

            کمونیست‌ها

            سوسیالیست‌ها

            هومانیست‌ها

            مخالف‌ها

            و چپ‌ها

و جملهی پایانی این شعر ترحمبرانگیز و سوزآور حکایت از آن داشت که:

کمیته‌ی مرکزی جدیدی

دوباره تشکیل شده،

بویی دوباره فضا را می‌آکند

بوی ماشینی که

گاز تولید می‌کند.

چنین ساده‌انگارانه در آن زمان اندیشیده و نگاشته می‌شد، اما اکنون دیگر وضعیت جدی شده بود و تا «پاییز آلمان» در 1977، هرلحظه جدی‌تر نیز می‌شد تا جایی که کوته‌فکرترین شهروندان نیز دریافتند که عملیات ویرانگرانه‌ی RAF چه نتایجی می‌تواند دربر داشته باشد. خرابکاران بعدی ـ‌مهندسین مخوف ترورـ هرگز نتوانستند وجهه‌ی بنیانگذاران آن را کسب کنند. اما اولریکه ماینهوف ـ‌یوحنای مقدسِ محرومین‌ـ حتا تا امروز برای نسل جوان، یک قهرمان است ـ‌صرف‌نظر از اینکه واقعا ماینهوف آن شخصیتی را که بدو نسبت داده می‌شود دارا بود یا نه‌ـ عوامل گوناگونی این جاذبه را سبب می‌شوند: تخیل و رویای صادقانه، کثیف نامیدنِ بازی با علائق و احساسات مردم، اخلاقِ غیرمصلحت‌جویانه‌ی رابین‌هودی، عدم تحمل نابرابری و این علاقه‌ی رومانتیک به انجام کارهای بزرگ و خارق‌العاده. اولریکه ماینهوف اما تجسم شجاعت معصومانه و قابل ارجی است که پیش از آنکه طنز با واقعیت زمان آنرا بفرساید، حق مسلم جوانان است: عدالت‌خواهیِ محق و مقدس، و این نیز به نوبه ی خود، دلیل خشم خویش را می‌جست.

دلیل خشم در آن زمان، جنگ ویتنام بود. از آن زمان تا کنون جنگ‌هایی نه کمتر بی‌رحمانه و نه کمتر ناحق، در جای‌جای جهان رخ داده است. جامعه در آن زمان، به نسبت از رفاه بیشتری برخوردار بود. کارفرمایان، خود را در برابر تمامی مشکلات، مسئول می‌دیدند و افکار عمومی، فقر را مشکلی همگانی برمی‌شمرد. بدین ترتیب دلایل انتقاد هرروز فزونی می‌یافت. اما اگر امروز با دانشجویان به گفتگو بنشینی، آن‌ها را گاهی پراگماتیست‌هایی تهی از انتقاد می‌یابی. این شاید قدری آرامش بخش باشد زیرا «پیش‌رفت» که «قربانی» می‌طلبد (اگر بخواهیم بار دیگر به اولریش ک. پرویس بازگردیم) فعلا در چشم‌انداز نیست. اما نمی‌توان به اوضاع اطمینان کرد. ممکن است که وضعیت درظاهر آرام به نظر رسد، اما هیچ نمی‌دانیم که درپس امروز، چه نهفته است. سال‌های ترور این را باید به ما آموخته باشد.



1 F. Teufel

[2] Uwe Netelbeck

[3] S. Buback

[4]  Allgemeinen Studierendenausschuss کمیتهای است که تقریبا در تمامی دانشگاههای آلمان وجود دارد 

  (کمیتهی عمومی دانشپژوهان)

[5] نام یکی از قبایل آپاچی است

[6] Ulrich K. Preuss

[7] Stammheim

[8] Bad Nauheim

[9] S. Aust

[10]( Baader – Meinhof – Komplex (1985

[11] P. Schelm

[12] M. Grashof

[13] Kuppeleiparagrafen

[14] J. Becker

[15]( Hitlers Kinder (1977

[16] Teutonisch مربوط به قوم تویتون (از قدیم ترین اقوام ساکن سرزمین فعلی آلمان)

[17] Karl H. Buhrer

[18] Wolfgang Koeppen

[19]( Treibhaus (1952

[20] Benno Ohnesorg

[21] H. Böll

[22]( Die verlorene Ehre der Katharina Blum (1972

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:54  توسط مهدی  | 

 

پیش‌گفتار

همزمان با عفو بریگیته مون‌هاوپت ـ‌مغزمتفکر نسل دوم RAF‌ـ و سی‌امین سالگرد ترورهای سال 1977 که به پاییز آلمان مشهور است، بسیاری از مطبوعات این کشور، صفحات اصلی خود را به همین امر اختصاص داده‌اند. از جمله روزنامه‌ی Die Zeit که مقالات چندی در این زمینه به چاپ رسانده است و من به مرور آن‌ها را ترجمه و در این وبلاگ منتشر خواهم نمود. 

 

گودرون انسلین 

 

مقاله‌ی حاضر نوشته‌ی فلیکس انسلین  پسر گودرون انسلین می‌باشد. مادر نویسنده از نسل اولِ اعضاء این سازمان و از نخستین کسانی بود که ضرورت مبارزه‌ی مسلحانه را در بین دانشجویان آلمان مطرح نمود. در جلسه‌ای که پس از کشته شدن بنو اونه‌زورگ در جریان تظاهرات ضد شاه و برای بررسی اوضاع برگذار شده بود، این انسلین بود که فریاد زد: «با این رژیم فاشیستی نمی‌شود به مدارا سخن گفت. این‌ها همه‌ی ما را خواهند کشت» وی بنا بر اخبار رسمی در زندان خودکشی کرد و یا آنچنان که مخالفین دولت معتقدند، به قتل رسید. 

                                                                                                                فلیکس انسلین      بنو اونه زورگ  پس از اصابت گلوله     

 

فلیکس انسلین، زمانی طولانی عضو فراکسیون حزب سبزها در پارلمان آلمان بود و اکنون به عنوان نویسنده، کارگردان و برگذارکننده، در برلین و نیویورک زندگی می‌کند..

 

 

واپسزنی دوجانبه              از فلیکس انسلین

                                                              

                                                                   برگردان مهدی

                                                                

بار دیگر بحث در مورد RAF حرافان حرفه‌ای، سازندگانِ سرگرمی، مفسران، مجریانِ برنامه‌های Talk Schow و سیاستمداران را به جنبش درآورد. چه چیزی در این میان به بحث گذارده شده؟ بسیار مهم است که مکرارا به این سئوال بازگردیم. به نظر من، این بحث بیشترین انرژی خود را از موضوع بخشش می‌گیرد: در زمانه‌ای که سیاست، خود را به مثابه مدیریتِ بی‌جایگزینِ واقعیت‌های موجود می‌انگارد، سوژه‌ی «بخشش»، بعد فراموش شده‌ی آن تلقی میگردد. با یک شیوه‌ی پلمیک نیز می‌توان به این موضوع نزدیک شد: ترور و ترحم چه وجه اشتراکی دارند؟ هر دو بی‌دلیل هستند و به همین دلیل ریشه در بُعد دیگری دارند مستقل و خارج از نظم موجود. البته ترحم استثنایی است بر قانون درحالی که ترور نقض آن می‌باشد ولی به هرحال، هر دو بی‌قانونی در دل قانون به شمار می‌روند. اگر ویژه‌گی ترور در آن است که رویای یک زندگی به وضوح مستقلانه‌تر را می‌زید، ترحم حاوی معنایی دوگانه است. از یک سو ورای هر نُرم و پیش از هر حقی قرار دارد. از سوی دیگر قانون را لغو نمی‌کند اما آن را معلق می‌گذارد. سیاست در دنیای مدرن ـ‌اگر در پی اعمال یک حاکمیت سکولار که هرنوع اغماض و استثنایی را برنمی‌تابد نیست‌ـ باید الهیاتِ این برداشتِ پائولینی ـ لوتری از مقوله‌ی تعلیق قانون را بدین سوی بکشاند.

تصور من بر این است که دقیقا رابطه‌ی میان ترور و ترحم از جانب همین بُعد از سیاست، به گونه‌ای ناآشکارا به بحث روزانه کشانده می‌شود. این امر، احساسات عمومی را شدیدا تحریک می‌کند زیرا به نوعی خویشاوندی اشاره دارد که در بنیانِ خویش بسیار خطرناک است. امانوئل کانت ـ‌که مسلما نمی‌توان وی را حامی ترور نامید‌ـ تحولات انقلاب را همه روزه با علاقه‌ی فراوان تعقیب می‌نمود: به عنوان ناظرِ انقلاب ـ‌آنگونه که هانا آرنت می‌گوید‌ـ به مثابه تماشاگر یک واقعه که وی آن را خوش یمن نمی‌دانست، اما رابطه‌ی آن را با آزادی، واقعی می‌انگاشت. ترحم و ترور: وجه مشترک آن‌ها در این پیامِ تشنج آفرین و ناآرام کننده است که: جهان این‌گونه که هست آخرین امکان و تنها منطق موجود برای دست یافتن به حقیقت نیست. بدین سبب است که نه تنها ترور، که ترحم نیز عدالت را به خشم می‌آورد؛ زیرا ترحم به عنوان یک استثناء ـ‌به مثابه تعلیق قانون‌ـ هرگز نمی‌تواند جایگزین تصور موجود از عدالت و نظم گردد.

 

هلموت کهل در سال 1978: جمهوری شما جمهوری ما نیست

هنگامی که «اشپیگل» می‌نویسد حق عفو، ماترکی است از دوران فئودالیسم، به گونه‌ا‌ی مثال‌زدنی، خودفراموشیِ حق اعمال قدرت ـ‌و آزادی‌ـ را در قلب یک حکومت قانون و رژیم دمکرات‌ـ‌لیبرال، به نمایش می‌گذارد. در واژگانی ناپیدا، یک تخیل نهان است که در این تصور نهفته است که در یک ساختار واقعا مدرن از دولت، این‌گونه «ماترک»ها کنار گذارده شده و هر اختلافی در چارچوبی سیاسی‌ـ‌قضایی بررسی و در مورد آن تصمیم‌گیری می‌شود که مسلما بر قواعد دمکراتیک و منطقی استوار است. تصور سکولار برآن بوده ـ‌و هست‌ـ که بُعدهای فراقانونی، «ماترک» اندیشه‌ی الهی و متافیزیکی هستند، باقیمانده‌ی دورانی سپری شده، اما پیش از همه بر این باور نیز هست که امروزه نمیتوانند مطرح باشند. لیکن واقعیت، عکس این است. تنها «قدرت دولت» نیست که می‌تواند در مورد مسائلی که در قوانین و نُرم‌های ما مطرح نشده‌اند تصمیم بگیرد. به خارج از مرزهای اتحادیه‌ی اروپا نگاه کنید، به «بی‌برگه‌ها»، مهاجرین غیرقانونی، یا روشن‌تر از آن، به گوانتانامو و بحث قانونی کردن شکنجه. نقش این «ماترک» هرچه در تخیلات جهانِ نظم‌یافته‌ی کنونی پیش‌تر رویم، واقعی‌تر می‌گردد. روی دیگر این سکه را ژاک دریدا در «آموزش ارواح» توضیح داده است: «این روح آزادی است که در ما مأوا می‌جوید. تاریخِ بازگشت یک سیاست است در حضورِ ارواحیِ جهانی دیگر».

موافقت قانونی با درخواست بریگیته مون‌هاوپت مبنی بر تعلیق باقیمانده‌ی مدت حبس وی، واکنش‌های مختلفی را در سطح جامعه برانگیخت. اما تصورِ یک جهانِ مبتنی بر نظم و قاعده را به زیر سئوال نبرد برعکسِ بحث بر سر کریستیان کلار؛ بحثِ عفو کسی که به جرم چندین فقره قتل، از 23 سال پیش در زندان به سر می‌برد. این بحث، کارشناسان، متخصصین و صاحب‌نظران مطبوعات را زمان مدیدی است که چهارنعل به تاخت درآورده است. چرا که موضوعِ عفو وی با کابوس بازگشت یک سیاست پیوند خورده است.

کسی که می‌خواهد درباره‌ی «بازگشت» سخن بگوید، باید عقربه‌های زمان را به عقب بچرخاند. مثلا به جلسه‌ی شانزدهم فوریه‌ی سال 1978 پارلمان آلمان. بحثی که شرکت‌کنندگان اصلی در آن از یک سو فرانتس‌ژوف اشتراوس، هلموت کهل و آلفرد دره‌گر بودند و از سوی دیگر هلموت اشمیت و پتر کنرادی. موضوع بحث نیز بسیار فراتر از امکان استفاده‌ی ابزاری از پدیده‌ی ترس از تروریسم بود. اگر به بیان هلموت کهل بازگردیم، بحث بر سر این بود که «جمهوری شما، جمهوری ما نیست» و در این گذر، خطاب وی نه به RAF که به SPD بود. جبهه‌ی متحد CDU/CSU می‌خواست ثابت کند که SPDو جناح چپ آن متشکل از دانشجویان، معلمین، استادان دانشگاه، و مربیان تربیتی ـ که اشتراوس آنان را در لیست دشمنان حکومت قرار می‌داد‌ـ جاده‌صاف‌کن تروریسم می‌باشند. این نقطه‌ی عطفِ روحی ـ ‌اخلاقی بود که محافظه‌کاران طی سال های هشتاد و نود می‌خواستند جمهوری را بدان موعظه کنند. جدال بر سر آن چیزی بود که همواره تحت عنوان بحث «68‌ی‌ها» هر چند سال یک بار و با هر نسل تازه‌ی اجتماع و هر مشکل جدید سیاسی‌ـ‌فرهنگی در اشکالی بی‌پایان، به بحث گذارده می‌شود. در این بحث‌ها ـ‌از تراژدی دیروز که شرح آن رفت تا کمدیِ امروزیِ گناهِ حوا‌ـ یک وجه اشتراک وجود دارد: این که برآنند تا تفکر برابری‌جویانه را از حالت یک ناممکنِ زیبا و ویرانگرِ فرهنگ، آزاد نمایند تا دوباره آن را اسیر جادوی باطل دیگری سازند که تازه از آن رهایی یافته است.

 

دوران قهرمانی‌های تراژیک RAF برای همیشه سپری گشته است

در بحث پیرامون «عفو»، موضوع مبارزه‌ی سیاسی‌ـ‌فرهنگی به مفهوم واقعی کلمه، خود را با تاریخ فرهنگ واقع‌پنداری RAF و دوران پس از یازدهم سپتامبر درهم می‌آمیزد. پس از قهرمان‌گرایی‌های تراژیک دهه‌ی هشتاد ـ اگر به فیلم مارگارت تروتاس با نام «زمانِ سربی‌» نگاه کنیم‌ـ در سال‌های نود، پوپولیسمی رخ نمود که در آن هنوز چهره‌های  RAF نشانه‌هایی برای شناسایی هویتِ «حقیقتِ واقعی» به شمار می‌آمدند که هم‌زمان، اشاره‌ای طنزآلود به شکست نیز در خود داشتند. از هنگامی که جامعه‌ی پست‌ماتریالیستی به گونه‌ای بسیار مشخص خود را مورد تهدید می‌بیند، بنیان‌های تاریخی RAF هرچه روشن‌تر و خالی از ابهام، برملا می‌شوند؛ بر این اساس ریشه‌ی گرایش به این سازمان در آسیب‌شناسی فردی اعضاء آن نهفته است که با هیچ چیز و هیچ کس ـ‌به ویژه با روان‌شناسان، ژورنالیست‌ها، و سیاستمدارانی که به تبیین آنان پرداختند، هیچ وجه مشترکی نداشتند. شاید بتوان در این پرش سهگام، یک فاز مثبتِ سوگوارانه نیز یافت که در روندِ آن، چپ، نه تنها کمکم واقعیت قربانیان خویش را درمییابد و آن «شادی درون[*]» سپری میگردد، بلکه میتواند سوگوارِ موقعیتی باشد که در آن، امکانِ یک آلترناتیو برای واقعیت موجود، نه تنها ممکن، که بسیار آماده نیز بود. جو احساساتِ گسترده و پرهیجانی که بحث کنونی در آن جریان دارد بیانگر همین «واپسزنیِ دوجانیه» است.

گودرون انسلین و آندریاس بادر 

 

ادموند اشتویبر، هنگامی که در مورد کریستین کلار نه به عنوان یک قاتل که محکوم شده، بلکه به عنوان «نویسنده‌ی یک جمله‌ی بزرگ» سخن می‌گوید، فرهنگ مبارزاتیِ بحث‌ها را به روز می‌کند. بر اساسِ منطقِ «آنچه پائول درباره‌ی پتر می‌گوید، بیشتر به پائول برازنده است تا پتر» اشتویبر، عقاید ضد کاپیتالیستی کلار را عقایدی تروریستی ارزیابی می‌کند. با دقتی بیشتر، مفهوم این امر آن است که: «این عملکردِ یک تروریست نیست که از او تروریست می‌سازد؛ بلکه تفکری که برای وضعیت موجود یک آلترناتیو متصور می‌شود، تفکری است تروریست‌زا».

از اعلامیه های RAF

به واقع با این بیان، اشتویبر خود را به مثابه یک کنسرواتیو حقیقی معرفی می‌کند، زیرا کنسرواتیسم از زیربنا معتقد است: «عدم توانایی قبول واقعیت، سرآغاز همه‌ی خطاها و درنهایت، زمینه‌ی ارتزاق تروریسم است».

همهمه‌ی نهفته در این اندیشه سبب میگردد که تضاد درونی آن پنهان بماند. زیرا در جهان ما کنسرواتیو حقیقی  ابدا نمی‌تواند وجود داشته باشد و هرکس که واقعیت موجود را قبول نکند محکوم به شکست است. این‌ها مرتب در حال تغییر می‌باشند. سرمایه‌داریِ امروز بر انعطاف‌پذیری بیوگرافی‌ها استوار نیست که در همه‌جاخواهان داشته و هم‌زمان مورد شکایت وبازخواست نیز قرار می‌گیرد. بلکه براین پایه بنا شده که خواست‌ها و نیازهای بی حد و مرزی را برانگیزد، آن‌ها را ارضا کند و در صورت نیاز، میل مصرف را افزایش دهد. این سرمایه‌داری، صبورانه در حال ایجاد یک وضعیت فوق‌العاده‌ی روحی‌ـ‌روانی است، یک مکان مخوف که در آن anything goes ، هیچ چیز مانع هیچ کس نیست و هیچ کس هیچ چیز را از دست نمی‌دهد. یک تفکر اتوپی ـ‌گیرم به شکل منحرف‌اش‌ـ خود را به مثابه بنیان جامعه و سیستم اقتصادی ما جا می‌زند. روحِ «جهانی دیگر» نیز به همین تعلق دارد.

 

اولریکه ماینهوف در زندان

 

مسلما حق با کسانی است که مثل «فرانکفورتر روندشاو» براین باورند که «کابوس پاییز آلمان» هنوز حضور دارد. اما واژه‌ی «کابوس» در این جمله، خیلی بیش از آن معنی می‌دهد که گویندگانش در نظر دارند. مسلما این واژه اشاره دارد به بازماندگانِ قربانیان، ویرانی‌ها و گسستگی‌ها. هیچ کس حق ندارد ـ و لزومی هم نداردـ که اندوه هر از دست دادنی را با یک گوش شنوا در میان بگذارد و یا درپی جلب محبت کسی بدین خاطر باشد. این در مورد کسانی چون من نیز که عزیزانی را از دست داده‌اند که یا خود را کشته و یا در نبردی که خود انتخاب کرده و دیگران را نیز بدان کشانده‌اند، از پای درآمده‌اند صدق می‌کند. اما پدیده‌هایی هم وجود دارند که از محدوده‌ی تجربیات فردی فراتر می‌روند و در آن نمی‌گنجند: آنچه که همچون خود اصل ماجرا به کناری رانده شده و به مثابه روح، به مثابه رانده‌شده‌ای بازآمده است، اندیشه‌ی «جهانی دیگر» میباشد. این کابوسِ سیاستمداران است. آیا درامِ امروز در این واقعیت نهفته نیست که سیاست، چنین سترون و بایر مانده است؟ در این واقعیت که به ویژه بحث RAF و عفو یکی از اعضای آن باید این بُعد را به شیوه‌ای این گونه برخطا برملا کند؟

ژاک دریدا می‌نویسد: «جهانی دیگر ممکن است». سیاستی که این امر را فراموش کند، در اساس، خود را فراموش کرده است. سیاست اجازه ندارد بُعد هراسناکی را که ترحم و ترور به یک نسبت بدان اشاره دارند پس بزند ـ‌مگر آنکه بخواهد در یک دور باطل همواره همین را تکرار کند‌ـ شاید هیجانات ماه‌های اخیر توضیح این امر باشد: تحت همه‌ی پوشش‌ها و کنش‌های پوپولیستی، یک آگاهی وجود دارد که بحث پیرامون عفو یک تروریست، به کابوس بازگشت یک سیاست بازمی‌گردد. پرونده‌ی ترحم، آن‌چنان که به اجرا درآمده اشارتی درخود دارد مبنی بر اینکه جهان، آنچنان که امروز هست، تنها شکل ممکن ـو حتا شاید تنها شکل مورد خواست انسان‌ها‌ـ نیست.

 

 

توضیحات:

  • SPD حروف اختصاری برای نام حزب سوسیال دمکرات
  • CDU حروف اختصاری برای نام حزب دمکرات مسیحی
  • CSU حروف اختصاری برای نام حزب سوسیال مسیحی. این حزب در واقع، شاخهی حزب دمکرات مسیحی در ایلت بایرن به شمار میرود.
  • Frantz J. Strauß دبیرکل سابق حزب سوسیال مسیحی و وزیر سابق بایرن
  • Helmut Kohl صدراعظم سابق آلمان از حزب دمکرات مسیحی
  • Helmut Schmidt صدراعظم آلمان. در سال 1977 از حزب سوسیال دمکرات
  • Edmund Steuber دبیرکل کنونی حزب سوسیال مسیحی و وزیر ایالت بایرن     


[*]  کریستین کلار در جلسهی دادگاه گفت که نمیتواند شادی درونی خود را از قتل دادستان فرانکفورت پنهان کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:5  توسط مهدی  | 

 

        آیا این عادلانه است؟      

 

 

این روزها در آلمان، بحث بر سر آزادی زندانیان وابسته به RAF موضوع روز است و نظرات موافق و مخالف از هر سو به گوش میرسد.

موضوع از آنجا شروع شد که خانم Brigitte Mohnhaupt پس از حدود 24 سال حبس، از رئیس جمهور آلمان درخواست عفو نمود و این نیز  ضمن موافقت، درخواست وی را برای بررسی کارشناسانه به دستگاه قضایی ارجاع داد و نهاد قضایی نیز مانعی در این امر ندید و اکنون قرار است که طی روزهای آتی، وی از زندان آزاد شده و بقیهی مدت محکومیتش به حبس تعلیقی تبدیل شود. او به اتهام پنج فقره قتل یا مشارکت در قتل، به حبس ابد محکوم گردیده است.

به دنبال بریگیته، Eva Sibille Haule نیز درخواست مشابهی را مطرح نمود که آن هم در آستانه‌ی موافقت قرار دارد و گمان میرود در پایان مدت 24‌ سال حبس، وی نیز از زندان رهایی یابد.

 

RAF چیست؟ 

برای آشنایی دوستان جوان با این سازمان، شاید بد نباشد که تاریخچه‌ی آن را به اختصار مروری بکنیم.

در دهه‌ی شصت میلادی و درپی گسترش جنگ در ویتنام، موج نارضایتی از وضعیت موجود در بین جوانان مغرب زمین رو به گسترش نهاد و شهرهای اروپا و آمریکا هر روز شاهد تظاهرات و نا آرامی‌های روزافزون بود. موضوع اعتراضات، «جنگ ویتنام» و مسئله‌ی استثمارِ سرمایهداری بود.

در این میان، دعوت رسمی از شاه ایران که پس از کودتای آمریکایی 28 مرداد، در مقام یک دیکتاتور نظامی به اداره کشور می‌پرداخت، موج تازه‌ای از اعتراضات را در آلمان سبب گردید و تشکل‌های دانشجویی علیه این دیدار، فراخوان به تظاهرات دادند.

شب قبل از ورود شاه به آلمان، تعدادی از دانشجویان فعال ایرانی مقیم آلمان توسط پلیس و بدون هیچ مجوز و دلیل قانونی دستگیر گردیدند.

با ورود شاه به محوطه‌ی مقابل شهرداری Schoneberg  قریادهای «قاتل، قاتل» بر آسمان بلند شد و هنگامی که چند تخم‌مرغ رنگی به سوی شاه و همسرش پرتاب گردید، ماموران ساواک که به عنوان «ایرانیان طرفدار شاه» در آنجا حضور داشته و با مجوز پلیس آلمان، به چماق نیز مسلح بودند به سوی تظاهرکنندگان هجوم آورده و با ضرب و شتم ایشان، تظاهرات را بر هم زدند. غروب همان روز قرار بود که زوج سلطنتی برای تماشای کنسرت «فلوت سحرآمیز» به سالن اپرا بروند. دانشجویان نیز همان تظاهرات را در مقابل محل کنسرت تکرار کردند و باز نیروهای چماق‌دار و پلیس آلمان به اتفاق بر آنان هجوم آوردند. در این درگیری یک دانشجو به نام «بنو ئونه‌زورگ» (Beno Ohnesorg) در اثر شلیک گلوله‌ی پلیس به قتل رسید. پلیسی که این شلیک مرگ‌بار را انجام داده بود در دادگاه مدعی شد که گلوله به طور اتفاقی از اسلحه‌ی او شلیک شده و تعمدی در کار نبوده است و با این استدلال، از مجازات تبرئه شد.                                                                      

                                                                      یکی از مامورین امنیتی ایرانی

                                                                                                                                                                                      

                                                                          

فردای روز بعد و هنگامی که من شاه را تا فرودگاه بدرقه میکردم در بین راه از او پرسیدم که آیا خبر دارد در تظاهرات روز گذشته یک نفر کشته شده است؟ وی گفت ابدا مهم نیست. از این اتفاقات در ایران هر روز رخ میدهد. 
                                        آلبرتز،  شهردار وقت برلین از حزب سوسیال دمکرات

 

دانشجویان این موضوع را برنتافتند و تحت عنوان «این  شلیکی به سوی همه‌ی ما بود» نظریه‌ی لزوم مقابله‌ی مسلحانه با حکومت، کم‌کم در میان آنان رشد یافت.

هنگامی که در ماه مه سال 1967 فروشگاهی در بروکسل طعمه‌ی حریق شد و در آن سیصد نفر جان خود را از دست دادند، در برلین اعلامیه‌ای پخش شد که در آن، این آتشسوزی با آتش گرفتن خانه و زندگی مردم ویتنام در اثر اثابت بمبهای ناپالم آمریکایی مقایسه شده بود. از آن پس چند حادثه‌ی آتش سوزی در فروشگاه‌هایی در فرانکفورت و برلین رخ داد.

از جمله رهبران این عملیات دو تن با نام‌های Ulrike Meinhof  وAndreas Baader بودند که به اسارت پلیس درآمدند. البته بادر توانست یک‌بار از زندان بگریزد اما باز به دام پلیس افتاد و در یک درگیری مسلحانه زخمی و سپس دستگیر شد. و به همین دلیل دوستان آن‌ها که پس از آن عمده هدف عملیات خود را آزاد سازی زندانیان قرار داده بودند، گروه خود را بادرـ ماینهوف نام  نهادند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                   آندریاس بادر                                      اولریکه ماینهوف

 

                 

اولریکه ماینهوف در ماه مه سال 1976 در زندان دست به خودکشی زد.

مشهورترین عملیاتی که برای آزادسازی زندانیان بادرـ ماینهوف صورت گرفت، ربودن یک هواپیمای مسافری بود که پس از افت و خیز‌های فراوان و پس از آنکه خلبان آن توسط هواپیماربایان به قتل رسید، سرانجام در موگادیشو بر زمین نشست و مذاکره و چانه‌زنی بین دولت آلمان و تروریست‌ها آغاز شد، اما در حینی که رهبر هواپیماربایان در کابین خلبان مشغول گفتگو و مذاکره بود، کماندوهای ویژه‌ی پلیس آلمان که به موگادیشو رفته بودند به هواپیما هجوم بردند که سه تن از هواپیماربایان در دم کشته و دیگری به شدت زخمی شد.

فردای آن روز خبرها حاکی از آن بود که زندانیان در غم از دست رفتن دوستانشان، اقدام به خودکشی جمعی کرده‌اند. اما هواداران این گروه معتقدند که دولت، آنان را به قتل رسانده تا از اقدامات مشابه دیگر در آینده پیش‌گیری نماید.

چندی بعد این گروه که حال تعداد سمبل‌هایش به بیش از دوتن رسیده بود، تغییر نام داد و خود را «فراکسیون ارتش سرخ نامیدRote Armee Fraktion که مخفف نام آلمانی آن سه حرف RAF میباشد.

 

ترک مخاصمه

پس از فروپاشی حکومت شوروی و درپی تحولاتی که بین نیروهای چپگرا و مارکسیست به وجود آمد، در سال 1992 وزیر دادگستری وقت Klaus Kinkel اعلام کرد که حاضر است آزادسازی زندانیان RAF را مورد بررسی قرار دهد. سه ماه بعد از آن نامه ای به دفتر آژانس «فرانس پرس» رسید که آرمRAF را بر خود داشت و طی آن این سازمان اعلام نموده بود که قصد دارد سلاح را بر زمین گذارده و از ترور و تخریب دست برداشته، اوضاع جدید جهانی را مورد بازنگری قرار داده و به مبارزهی سیاسی روی آورد. این نامه در واقع به منزلهی اعلام انحلال سازمان مذکور تلقی گردید.

منبع:    http://www.rafinfo.de/hist/kap10.php

 

نظرات موافق و مخالف

·        رئیس پارلمان آلمان: اقدام قاضی اشتوتگارت عامهپسند نیست اما کارشناسانه است.

·        سخنگوی قضایی حزب دمکرات مسیحی: این تصمیم سیلی بر صورت عدالتخواهان است.

·        یک تاریخدان: این  تصمیمی است عاقلانه که میتواند اعتبار RAF را برای همیشه به زیر سئوال برد.

·        نظر یک شهروند در اینترنت: وقتی یک  متجاوز جنسی، پیش از موقع از زندان آزاد میشود، هیچ خوکی ککش هم نمیگزد. اما هنگامی که موضوع برسر کسی است که به خاطر ایدهآلهایش زندگی خود و دیگران را به بازی گرفته، باید این چنین قابل نکوهش باشد؟ شکی نیست که وی یک جنایت کار است، اما نه بیش از دیگران و بخصوص نه بیش از بسیاری سیاستمردان.

·        دختر یکی از قربانیان: این عادلانه نیست. آنها باید تا پایان عمر مکافات بکشند، همانگونه که ما در غم عزیزانمان میکشیم.

دوستانی که به زبان آلمانی آشنایی دارند می توانند برای مشاهده سایر نظرات، به این آدرس مراجعه کرده و در صورت تمایل، نظر خود را نیز بنویسند.

http://www.stern.de/politik/deutschland/:Brigitte-Mohnhaupt-Ex-RAF-Terroristin/582395.html?id=582395&rendermode=comment

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 13:36  توسط مهدی  | 

ریشارد کاپوشینسکی کاندیدای جایزه نوبل درگذشت

 

کاپوشینسکی رپرتاژ را بدل به ادبیات نمود

 

نویسنده و روزنامه‌نگار لهستانی سه شنبه گذشته (23 ژانویه 2007) در سن 74 سالگی چشم از جهان فروبست.

 

کاپوشینسکی  در شمار نمایندگان برجستهی گزارشگری ادبی به شمار میرفت. وی در سال گذشته کاندیدای دریافت جایزه ادبی نوبل گردیده بود. پیش از آن در سال 2004 وی به خاطر خلق بهترین کتاب سیاسی سال 2003 موفق به دریافت جایزه‌ی «برونو کرایسکی» شد.

 

گزارشات حساس

کاپوشینسکی که  در ماه مارس سال 1932 در پینسک لهستان (امروز جزء خاک روسیه‌ی سفید به شمار می‌رود) چشم به دنیا گشود، برای آژانس خبرگزاری  PAP از آفریقا گزارش تهیه می‌کرد. به سبب همین گزارش‌ها بود که شهرت وی از مرزهای لهستان فراتر رفت. خبرنگاری که چندین جایزه بینالمللی را در کارنامهی خود دارد، پرتره‌ی «شاهنشاه» قدر قدرت را خلق نمود و زندگی مردم جهان سوم را با چیره دستی و حساسیت تمام به تصویر کشید.

برای بسیاری از هموطنانش وی به مثابه چشمی بود برای نگریستن به سرزمینهای بیگانه که دیکتاتورها را آنالیز میکرد و روزشمار آفریقا به شمار میآمد.


ژورنالیسم بدل به ادبیات می‌گردد


 دیرزمانی است که کاپوشینسکی در شمار خبرنگارانی به شمار میرود که کارهایشان اثری ادبی محسوب میگردد. روی جلد کتاب «شاهنشاه»

در کتاب‌هایش از جمله در «یک روز دیگر زنده بودن» که شرح جنگ‌های داخلی آنگولا میباشد، ویا در «امپراتوری» که شرح مسافرت وی در اتحاد جمــاهیر شوروی کمی قبل از فروپاشی آن میباشد، هشیاریِ خبرنگارانه با حساسیت و دقت درهم میآمیزد.

 

من باید در میان مردم زندگی کنم

 

کاپوشینسکی از آن جمله نویسندگانی نبود که از پنجره‌ی هتل‌های پنج‌ ستاره و یا سوئیت‌های درجه یک به تحقیق درباره‌ی جهان سوم بپردازد گو اینکه اصولا آژانس خبرگزاری دولتی لهستان، توان پرداخت چنین هزینه‌هایی را نداشت.                                                                                    روی جلد کتاب شاهنشاه

وی می‌گفت «من باید در میان مردمی زندگی کنم که میخوهم درباره‌ی آنان بنویسم. باید با آنان غذا بخورم و گرسنگی بکشم. من میخواهم جزئی از دنیای آنان باشم و هرچیز دیگر را فراموش کنم».

 

 

بیماری وحشتناکِ بی‌تفاوتی

 

روند رشد حرفهی روزنامهنگاری را نیز کاپوشینسکی با دیدی انتقادی زیر نظر داشت. در اثر خویش با نام «کتیبه»  میگوید که یک گزارشگر باید پیش از هرچیز حس همدردی داشته و بتواند به دیگران گوش بسپارد. «بسیار مهم است که دچار بیماری وحشتناکِ بیتفاوتی نشوی»

 

  

جهان سوم در دل اروپا

این که وی خود را در جهان سوم، چنین به مردم نزدیک احساس می‌کرد اتفاقی نبود. کودکیِ وی در پینسکِ فقر زده به گاوداری گذشت: جهان سوم در دل اروپا.

 نویسندهای که آثارش به سی زبان دنیا ترجمه شده است، در آنجا تا دوازده سالگی، هیچ کتابی نخواند.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:2  توسط مهدی  | 

همه چیز ابتدا با رویا شروع می‌شود

 

مصاحبه‌ی اشپیگل با کوفی عنان، دبیرکل سابق سازمان ملل متحد

 

مصاحبه کنندگان: Georg Marscolo, Stefan Aust, Hans Hoyng

برگردان: مهدی مجتهدپور

این مصاحبه در پایان رقابت‌های جام جهانی فوتبال و هنگام اقامت کوفی عنان در برلین انجام شده است

 

کوفی عنان 68 ساله، از آنچه که جام جهانی فوتبال به او آموخته است می‌گوید؛ از مشکلات همکاری با واشنگتن و احتمال عضویت آلمان در شورای امنیت سازمان ملل متحد 

 

 

اشپیگل: آقای دبیرکل! آیا «سازمان ملل متحد» نام غلطی نیست؟ آخر اتحادی در نیویورک وجود ندارد!

عنان: اگر ما آنچنان که باید، متحد نیستیم، این، وضعیتِ جهانی را بازمی‌نماید که در آن زندگی می‌کنیم. درست به همین دلیل بود که برلین این چنین بر دل‌ها نشست. فوتبال همه‌ی جهان را متحد کرد. من قدری به فیفا حسودی می‌کنم. نه به این خاطر که آن‌ها 207 عضو دارند و ما 192 عضو. من آرزو می‌کنم که چنین رقابت‌هایی هم صورت می‌گرفت هنگامی که موضوع بر سر مبارزه با بیماری‌های کودکان، با ایدز، یا با فقر بود. یا مسابقه برسر اینکه کدام کشور در امر احقاق حقوق بشر موفق‌تر بوده است. به راستی چه جالب می‌شد.

اشپیگل: احتمالا تعداد شرکت‌کنندگان در چنین مسابقاتی بسیار اندک می‌بود.

عنان: بدیهی است که شکاف‌های عمیقی در سازمان ملل وجود دارد. عراق به عنوان نمونه، تعدادی از این شیارها را برملا نمود. شیارها البته به مرور پر خواهند شد اما هنوز همه‌ی آن‌ها پر نشده‌اند. در هنگام ضرورت، ما می‌توانیم با رای‌هامان حرفمان را بزنیم. مثلا همه‌ی ما می‌دانیم در دارفور چه باید بکنیم و روی آن، کار هم می‌کنیم. همه‌ی ما متفق‌القول هستیم که باید در مقابله با فقر، ایدز و پایمال شدن حقوق بشر مبارزه کنیم. اما کشورهای مختلف، از راه‌حل‌های مختلف حمایت می‌کنند و هرکدام نیز راه خود را می‌روند. ولی با این وجود زندگی کردن با یک آرمان، چیز بدی نیست. همه چیز ابتدا با رویا شروع می‌شود.

اشپیگل: جام جهانی به پایان رسیده اما مشکلات شما همچنان باقی است. آیا رسیدن به توافق‌نظر، هر روز مشکل‌تر نمی‌شود؟

عنان: بله، گاهی بسیار مشکل است. اما انسان باید همواره تلاش کند و تحمل داشته باشد. بعضی می‌گویند دبیر کل سازمان ملل باید مثل یک رئیس هیئت مدیره عمل کند. من دلم می‌خواهد یک رئیس هیئت مدیره را ببینم که با 192 شورای نظارت کار می‌کند . آن‌هم با دقت و صرفه. با توجه به این که رئیس یک شرکت، وظایف مشخصی دارد اما ما با مشکلاتی درگیریم که از مرزها فراتر می‌روند. حوزه‌ی وظایف ما از سلاح‌های کشتارجمعی تا تروریسم را دربر می‌گیرد و باید این نکته را در نظر داشت که درجه‌ی اهمیت مسائل در نزد افراد گوناگون نیز متفاوت است. درست به همین دلیل خوشحالم که یک گروه کاری که من ایجاد کردم، وظایف خود را در گستره‌ای وسیع‌تر از آنچه تعیین شده بود به پیش برد و مسائل مختلفی که بشرِ امروز را مورد تهدید قرار می‌دهد، تحت بررسی قرار داد. مسائلی از قبیل نابودسازی محیط زیست، فقر، بیماری‌های واگیردار، سلاح‌های کشتارجمعی، تروریسم و جنایات سازمان‌دهی شده‌ی بین‌المللی.

اشپیگل: کدام‌یک از این‌ها، مهمترین تهدید به شمار می‌روند؟

عنان: نمی‌شود چنین چیزی را تعیین کرد. مثلا اگر از یک نیویورکی بپرسید، خواهید شنید که او بیش از هرچیز از تروریسم می‌ترسد. بستگی به این دارد که مسئله چگونه در رسانه‌ها مطرح می‌گردد. برخلاف او، کسی که در یک جزیره‌ی کوچک زندگی می‌کند از تغییر شرایط جوی و بالا آمدن سطح آب دریاها نگران است که می‌تواند تمام جزیره‌ی او را در خود فرو برد. این یکی از عواملی است که رسیدن به اتحاد را مشکل می‌کند. کسی که توقع دارد دیگران به مشکل او توجه کنند، خود باید برای مشکل دیگران اهمیت قائل گردد.

اشپیگل: چه عاملی شما را مطمئن می‌کند که سازمان ملل در مورد مسائلی مثل مبارزه با ایدز بهتر می‌تواند عمل کند تا مشکلات مرسومی همچون برنامه‌ی هسته‌ای ایران به عنوان مثال؟

عنان: ما مدعی انحصار رفع مشکلات جهان نیستیم. برخی مشکلات را سازمان‌های محلی، یا خود همسایگان، بهتر می‌توانند حل کنند. اما مسائل بسیاری هم هستند که ناچار باید در سازمان ملل مطرح شوند. مثلا ایدز دیگر یک مشکل سلامتی نیست، بلکه به یک فاکتور امنیت بدل شده است. در برخی کشورها، ایدز به نیروهای پلیس، ارتش، پزشکان و معلمان آسیب‌های جدی رسانده است. این بیماری نه تنها حال، که آینده را نیز دارد نابود می‌کند. تنها از طریق اینکه گام برداریم، مشکل را حلاجی کنیم و رهبران سیاسی را به این مبارزه فراخوانیم می‌توانیم انتظار پیروزی داشته باشیم. به عنوان  نمونه ما توانستیم در سطح جهان، تشکل‌هایی برای مبارزه با ایدز، مالاریا و سل سازمان دهیم و این تشکل‌ها توانستند مبلغ 5 میلیارد دلار بدین منظور جمع‌آوری کنند. این یک موفقیت است.

اشپیگل: آیا شما به همین اندازه مطمئن هستید که آژانس بین‌المللی انرژی اتمی می‌تواند با همکاری سازمان ملل در مورد برنامه‌ی اتمی ایران به یک راه‌حل صلح‌آمیز دست یابند؟

عنان: من به ایرانی‌ها گفتم که اگر برنامه‌های آنان صلح‌آمیز باشد، پس نباید اشکالی داشته باشد که آشکارا و تخصصی با IAEA همکاری کنند. از این طریق می‌تواند همه‌ی ابهامات برطرف شود. آن‌ها باید به بازرسان آژانس اجازه دهند که اقدامات‌شان را تحت نظارت داشته باشند. به هرحال آنان نیز یکی از اعضای سازمان ملل متحد می‌باشند. همه‌ی ارگان های بین‌‌المللی، IAEA، شورای امنیت و من تمام تلاش خود را بکار می‌بریم تا راه‌حلی برای این مشکل بیابیم.

   اشپیگل: شما به تازه‌گی با محمود احمدی‌نژاد ملاقات داشتید. آیا علائمی مبنی براینکه ایرانی‌ها پیشنهاد جدید را بپذیرند مشاهده کردید؛ با وجود آن که اروپا و آمریکا مسئله را دوباره به شورای امنیت ارجاع داده‌اند؟

عنان: من به آنان گفتم که باید نشانه‌هایی مبنی براینکه پیشنهاد جدید را شرافتمندانه و اساسی می‌بینند از خود بروز دهند تا این زمینه‌ای باشد برای مذاکره و یافتن راه حل بحران. آن‌ها گفتند که باید با دقت بیشتری پیشنهاد را مطالعه کنند. بسیار خوب. من خوشحال خواهم شد اگر چنین سیگنالی از آنان دریافت کنم.

اشپیگل: خود شما این پیشنهادات را شرافتمندانه می‌بینید؟

عنان: خیلی بهتر از پیشنهادی است که بار اول روی میز قرار گرفت. مبنای خوبی است و خود ایرانی‌ها آنرا «گامی مثبت» و «اساسی برای مذاکره» نامیدند. آنان باید بر این پایه عمل کنند. طبیعی است من تنها می‌توانم به آنان پند دهم نه این که امریه صادر کنم. ایران یک کشور کهن‌سال و مغرور است اما من امیدوارم که آنان نصیحت مرا بپذیرند.

اشپیگل: آیا از فشارهایی که سازمان ملل می‌تواند وارد آورد تا راه حل را بیابد، خرسندید؟

عنان: سازمان ملل در این میان چکاره است؟ ما در مورد کشور من، کشور شما، کشورهای دیگر سخن می‌گوییم و همکاری داوطلبانه‌ی آنان و خواسته‌شان که آیا فشار آورند یا با پیشنهادی گام پیش‌نهند تا مشکلی را حل کنند. مسلما هنگامی که هر کشور با یک رای سخن می‌گوید، اگر وحدت نظر باشد تاثیر آن بیشتر است؛ درغیر اینصورت، کمتر.

اشپیگل: باز گردیم به فوتبال: شما یک استادیوم دارید و هر کشور، یک تیم که با قوائد خود بازی می‌کند.

عنان: من سعی می‌کنم که آن‌ها را به هم نزدیک کنم.

اشپیگل: در مقام یک داور؟

عنان: در مقام داوری که کارت زرد و قرمز نشان نمی‌دهد، اما یک ندای اخلاقی دارد.

اشپیگل: این حداکثر، یک کارت زرد است.

عنان: درست است، یک شورای امنیت خصوصی می‌تواند کارت قرمز من باشد.

اشپیگل: بزرگترین تیم ـایالات متحده ـ بیش از دیگران می‌خواهد که با قواعد خودش بازی کند.

عنان: در مورد برخی آمریکایی‌ها چنین است که همکاری با سازمان ملل را چیزی در حد یک تیر و دونشان می‌بینند. آن‌ها آنچه را که می‌پسندند می‌پذیرند و آنچه را نمی‌پسندند، رد می‌کنند. تا آنجا که به عراق مربوط می‌شود، آنان اینک خیلی علاقه دارند که ما همکاری تنگاتنگ داشته باشیم و مذاکره برای یک قرارداد بین‌المللی برای ایجاد اصلاحات اقتصادی در عراق را پیش ببریم. نیز در مورد ایران و یا در مبارزه با آنفولانزای مرغی، آمریکایی‌ها همکاری خوبی با سازمان ملل دارند زیرا جای دیگری نمی‌توانند بروند. یک ائتلاف از خودخواهان نمی‌تواند وجود داشته باشد.

اشپیگل: آیا مشکلات عراق طرز رفتار آمریکاییان را تغییر داد؟

عنان: همه‌ی ما از عراق درس‌های مهمی گرفتیم. پس از این، دولتمردان آمریکا برای بکارگیری نیروهای نظامی تامل بسیار بیشتری خواهند نمود و کنگره نیز به آسانی چنین اجازه‌ای را به آنان نخواهد داد.

اشپیگل: به نظر می‌رسد که در سال‌های اخیر، هر نسل از آمریکاییان باید شکست در یک جنگ را تجربه کند؟!

عنان: بله، جای تاسف است که باید چنین گفت. باید از تاریخ درس گرفت. بدون اهمیت دادن به تاریخ، نمی‌توان آینده را بنا نهاد. کسی که از تاریخ درس بگیرد، نیازی ندارد که آن را تکرار کند.

اشپیگل: بیشتر کشورها بر این باورند که شورای امنیت احتیاج به رفرم دارد، تلاش برای رفرم در این ارگان، یک‌بار با شکست مواجه شد. آیا با این وجود، آلمان در آینده‌ای نزدیک صاحب یک کرسی ثابت در این شورا خواهد شد؟

عنان: منتظر این سئوال بودم. پیشنهادی که من ارائه نمودم حاوی دو طرح بود. ایجاد شش کرسیِ دیگر یا برای اعضای دائم و یا غیر دائم. در این پیشنهاد، من از هیچ کشوری نام نبردم. هنگامی که بحث در این مورد درگرفت، مشخص شد که آلمان، ژاپن، برزیل وهند با یک‌دیگر متحد شده و امیدوارند که کشورهای آفریقایی نیز به آنان بپیوندند. اما آفریقایی‌ها نتوانستند بین خود به توافق برسند که کدام دوکشور این قاره باید صاحب  کرسی‌های مزبور شوند. در سازمان ملل نیز دو دسته‌بندی وجود داشت: یکی گروهی که با حضور اعضای غیردائم موافق بود و یکی گروه 4 کشوری که حضور اعضای دائم را خواهان بود.

اشپیگل: یعنی حواله به هرگز؟

عنان: اگر این دو گروه به توافق می‌رسیدند، اکثریت اعضا را پشت‌سر خویش داشتند و می‌توانستند انجام اصلاحات در شورای امنیت را تحقق بخشند. وقتی هرکدام بر موضع خود پای بفشارند، مشکل می‌شود. من به تازگی در یک مهمانی ناهار به 30 تن از سفرای کشورهای مختلف در سازمان ملل توضیح دادم «این به شما بستگی دارد که بی‌عدالتی ادعایی در سازمان ملل را از بین ببرید: یا به یک توافق می‌رسید که ما را بر سر میز مذاکره می‌آورد و شورا را گسترش می‌دهد؛ سپس می‌توانیم برای رسیدن به یک راه‌حل کلی اقدام کنیم، یا اینکه می‌خواهید از همان ابتدا، راه‌حل کلی را بیابید که این زمان می‌برد و در یک چشم‌انداز نزدیک، دست‌یافتنی نیست». اگر آن‌ها پند مرا به کار گرفته بودند، رفرم در شورای امنیت اینک عملی شده بود.

اشپیگل: شما مطمئن هستید که آلمان یک کرسی ثابت در شورا بدست خواهد آورد؟

عنان: بله، من مطمئنم.

اشپیگل: با وجود تجربه‌ی روآندا و سربره‌نیکا به نظر می‌رسد که اینک یک نسل‌کشی در دارفور دارد صورت می‌گیرد. چرا باید سازمان ملل تا این حدِ وحشتناک، ضعیف واکنش نشان دهد؟

عنان: شما می‌توانید تجربه‌ی سومالی را هم به آن‌ها اضافه کنید، آنجایی که ما یک سپاه عظیم صلح اعزام کردیم که بعد، بازگشت. از آن به بعد هیچ نهاد بین‌المللی حاضر نشد به سومالی برود و هیچ کشوری آماده نبود که نیروی صلح به آنجا اعزام کند. از سوی دیگر همه‌ی ما نگران آنیم که مبادا یک کشور به دست تروریست‌ها بیافتد، اما میگذاریم که کشورها چنین به راحتی سقوط کنند. بر عکسِ روآندا یا سربره‌نیکا که برخی می‌گفتند ما از هیچ چیز خبر نداشتیم، در دارفور اینک همه می‌دانند که چه می‌گذرد. و جامعه‌ی جهانی نیز می‌خواهد که کاری بکند. من از عمر البشیر رئیس‌جمهور سودان خواستم که اجازه‌ی اعزام نیرو به سازمان ملل بدهد. اما هنوز ما حمایت رژیم خرطوم را برای این امر نداریم. سودانی‌ها به یک ارتش جدید، اعتماد ندارند. بسیاری از آنان ما را اسب ترویا می‌دانند. آن‌ها حدس می‌زنند که نقشه‌های قدرت‌های بزرگ در زیر لوای برنامه‌های سازمان ملل قرار گرفته باشد و می‌ترسند که سربازان، برای همیشه در آنجا بمانند. ما تلاش زیادی می‌کنیم تا سودانی‌ها را قانع کنیم که برای کمک می‌آییم.

اشپیگل: بدون موافقت آنان نمی‌توان اقدام کرد؟

عنان: بسیاری از کشورها تنها زمانی حاضرند نیروی پاسدار صلح اعزام کنند که صلح‌نامه‌ای وجود داشته باشد و صلحی، که بتوان از آن پاسداری کرد. وقتی که هنوز صلحی وجود ندارد، نمی‌خواهند نیروهای خود را به خطر اندازند. بدون موافقت کشوری که دچار بحران می‌باشد، تهیه‌ی نیروی صلح بسیار مشکل است.

اشپیگل: اما هنگامی که این موافقت وجود دارد، شما نیروها را به سرعت از منطقه خارج نمی‌کنید؟ مثلا نیروهای اعزامی به کنگو به نظر می‌رسد که فقط تا کریسمس نمی‌خواهند در آنجا بمانند.

عنان: عملیات Eu For در کنگو مکمل مهمی برای ماموریت اصلی ما است. این عملیات باید به ثبات رژیم کنگو کمک کند و امکان انجام انتخابات را مهیا سازد. این عملیات گستره‌ی همکاری آلمان و کل اروپا را با ما در مسائل آفریقا نشان می‌دهد. مسلما ماموریت اروپا در آفریقا، محدودیت زمانی دارد، اما این مهم است که جامعه‌ی جهانی همچنان آماده‌ی کمک‌رسانی باشد حتا هنگامی که این نیروها از کنگو خارج شوند. حفظ صلح یک وظیفه‌ی میان‌ـ و بلند مدت است.

اشپیگل: گاهی آرزو نمی‌کنید که خودتان یک ارتش داشتید؟

عنان: این البته ایده‌آل بود، اما کسی حاضر نمی‌شد هزینه‌ی آنرا بپردازد و البته انبوهی از مشکلات حقوقی نیز بروز می‌کرد. مطمئن هم نیستم که Big Boys یک ارتش مستقل را اصلا حاضر بودند تحمل کنند، حتا برخی کشورهای کوچک هم می‌توانستند عصبی شوند. به هرحال آنان دوست ندارند کنترل اوضاع را از دست بدهند. طبیعی است که تصور آن بسیار جالب است. این چنین که ما امروز عمل می‌کنیم مثل این است که به شهردار برلین بگوییم: می‌دانم که تو به آتش‌نشانی احتیاج داری، اما نگران نباش، هروقت جایی آتش گرفت برایت آتش‌نشانی درست خواهیم کرد.

اشپیگل: آقای دبیرکل برای این گفتگو از شما متشکریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 21:16  توسط مهدی  | 

«چه‌گوارا» با نفت

 

 

سمبل جهانی چپ، دوست فیدل کاسترو، دشمن رئیس‌جمهور آمریکا:

 

هوگو چاوز رئیس‌جمهور ونزوئلا، یک سیاستمدارِ هشیار و یک رفرمیست بحث‌انگیز، با ثروت نفت سرزمینش از کاراکاس تا  نیویورک، زاغه‌ها را تغییر می‌دهد.

 

برگزیده از مجله‌ی اشپیگل شمارهی 29 تابستان 2006

برگردان: مهدی مجتهدپور

 

 

ا

گر برای توهین و فحاشی در میان سیاستمداران، جایزه‌اسکاری وجود داشت، بدون شک باید این جایزه به هوگوچاوز و تیم همکارانش از یک سو و جورج بوش و شرکا از سوی دیگر به سهم برابر اعطا می‌شد. چه واژه‌ها که رئیس جمهور ونزوئلا برای فحاشی، تحقیر و توهین نسبت به «هفت‌تیرکش‌های شمالی» بر زبان نمی‌راند. وی رئیس‌جمهور آمریکا را گاهی «بزرگترین تروریست» و گاه «یک کله‌پوک» می‌نامد؛ وزیر امور خارجه‌ی آمریکا ـ کوندالیزا رایس ـ از نظر او «یک زیرساخت فاشیستی» دارد و بدتر از آن «دچار انجماد جنسی» است. رئیس جمهور این کشور میان دریای کارائیب و سرزمین پست آمازون معتقد است که می‌تواند در این زمینه به وی یاری رساند اما فعلا علاقه‌ای به این امر ندارد.

از سوی دیگر رایس مقامات ونزوئلا  را «عوام‌فریب» می‌نامد؛ جورج بوش، چاوز را «پدرخوانده‌ی تروریسم» نام می‌نهد و رامفسلد ـوزیر دفاع آمریکاـ وی را با آدولف هیتلر مقایسه می‌کند. حتا «پت روبرتسون» ـ کشیش جمهوریخواه که زمانی سودای معاونت ریاست جمهوری را در سر داشت ـ به سیا پیشنهاد می‌کند که «وی را از سر راه بردارید».

چاوز 51 ساله تهدید می‌کند که صادرات نفت به ابرقدرت را قطع می‌نماید و می‌گوید که با یکی از این جزایر کارائیب به وحدت خواهد رسید و با تهران یک اتحادیه‌ی ضدامپریالیستی تشکیل خواهد داد.

ایالات متحده به اتفاق هم‌پیمانان خویش در سواحل ونزوئلا دست به بازی‌های جنگ‌افروزانه زد. روز خوبی که در آن، سفیر آمریکا در ونزوئلا با گوجه‌فرنگی مورد حمله قرار گرفت و روابط دوکشور به ورطه‌ی یک درگیری دیپلماتیک سقوط کرد. بجز محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور ایران و کیم یونگ ایل دیکتاتور کره‌ی شمالی، کمتر سیاستمداری در جهان، تا کنون رژیم بوش را همچون چاوز به چالش طلبیده است. اما برخلاف آن دو، این یکی کاملا نزدیک است، در فاصله‌ای کمتر از 1800 کیلومتر از سواحل آمریکا؛ در حیاط خلوت ابر قدرت، آتش می‌افروزد؛ به هر اقدامی دست می‌یازد تا تمامی آمریکای جنوبی را برعلیه ایالات متحده برانگیزد و جهان لاتین را به مسیر چپ بکشاند. هرگز نمی‌توان او را یک رهبر منزوی و بی‌قدرت محسوب داشت؛ هرچیزی بجز یک سیاستمدار بی‌اهمیت و دست سوم: چاوز بر یک سرزمین کلیدی حکم می‌راند و روی نفت شنا می‌کند. ونزوئلا پنجمین کشور صادر کننده‌ی نفت در جهان است و پس از کانادا، دارای عظیم‌ترین ذخایر نفت مغرب زمین می‌باشد.

با همه‌ی فراوانی، باز آمریکائیان به ذخایر این همسایه‌ی سرکش جنوبی وابستگی دارند. تنها کانادا، مکزیک و عربستان سعودی هستند که قدری بیش از ونزوئلا ، طلای سیاه را به آمریکا صادر می‌کنند. در این روزهای کمبود ذخایر نفتی، واردکنندگان آمریکایی تا یازده‌درصد به مملکت چاوز وابسته‌اند. امریکا نزد دشمن طبقاتی خویش بنزین می‌زند، کمپانی سیتگو با 14.000 پمپ‌بنزین در سراسر ایلات متحده تا 100% در مالکیت دولت ونزوئلا قرار دارد.

تقریبا هر هفته شاهد یک تحریک جدید هستیم. گاه چاوز در پکن، حزب کمونیست را به مبارزه و رویارویی با هژمونی آمریکا فرا می‌خواند، گاه به وین می‌آید و در کنفرانس آمریکای لاتین ـ اروپا، به مثابه امید جهانی چپ مورد بزرگداشت قرار می‌گیرد. گاه حین بازدید از لندن، تونی بلر را «سگِ بوش» می‌نامد. گاه فیدل کاسترو را به عنوان «سنگر عدالت» ارج می‌نهد و با کوبا و بولیوی پیمان برادری بسته، «محور محبت1» را تشکیل می‌دهد. در نیمه‌ی همین ماه ژوئن بود که چاوز به برگذاری یک مسافرت با اهداف خاص تهدید کرد: قرار شد که در این سفر از روسیه، چین، کره شمالی، سوریه و ایران بازدید کرده، اسلحه بخرد، نفت بفروشد و هم‌پیمانان استراتژیک بیابد؛ هر منزلگاه، یک مبارزه ‌طلبی با کاخ سفید.

بخصوص و به گونه‌ای حاد، ونزوئلا در امور همسایگان خویش دخالت می‌کند. شش ماه پیش با کمک‌های میلیونی، آشکارا در پیروزی «اووِ مورالس2» در انتخابات بولیوی اثر گذاشت و او بلافاصله صنایع گاز کشورش را دولتی کرد. در آرژانتین با خرید اوراق قرضه‌ی دولتی به مبالغ میلیاردی، رژیم «کیرشنر3» را مطیع خویش ساخت. و در برزیل ـ بله او می‌کوشد که با عرضه‌ی گاز ارزان قیمت، دست و پای تمامی کشورهای قاره را شل کند ـ با بنای یک استادیوم بی‌نظیر که البته اینک در دست ساخت می‌باشد جای پایی برای خویش گشود.

در کنار همه‌ی این‌ها، رئیس‌جمهور ونزوئلا به زاغه‌نشینان خود آمریکا نیز کمک‌های انسان‌دوستانه عرضه می‌دارد. در زمستان سخت سال 2005 دستور داد که از ذخایر کشورش نفت کافی به نصف بهای معمول، در محله‌های فقیر نشین بوستون و نیویورک تقسیم شود و برای زمستان آینده نیز قصد تکرار این کار را دارد: سنت چاوز.

کیست این مرد که در مقام یک قهرمان، قلب توده‌های فقرزده‌ی آمریکای لاتین را اینگونه تسخیر کرده تا جایی که کاسترو و گوارا را پشت سر نهاده است؟ یک ایده‌آلیست محبوب اما نا امید که دن‌کیشوت‌وار با آسیاب‌ بادی می‌جنگد و آنرا بانک جهانی می‌پندارد؟ آخرین سوسیالیست واقعا انقلابی؟ چه ‌گوارایی با نفت؟ یا تنها فریبکاری در آستانه‌ی تبدیل به یک دیکتاتور؟ کیست این منفورِ محبوب که از یک سو رژیم بوش را به ابلیس حواله می‌دهد و خود را درویش می‌نمایاند، و از دیگر سو تانکرها را می‌گذارد که بی‌هیچ مزاحمتی راه تگزاس را در پیش گیرند و مایه‌اش را به جیب می‌زند؟

 

ی

 ک روز یکشنبه‌ی کاملا عادی در ونزوئلا. مثل هر روز دیگر خدا، 52 بار در سال، هربار راس ساعت یازده نیمروز: It´s show time تمامی ملت پای تلویزیون‌ها جمع می‌شوند چه در آشپزخانه و چه در اتاق نشیمن. برنامه‌ی «الو پرزیدنت» شروع می‌شود. پنج تا شش و گاه حتا هفت ساعت: چاوز لایف.

رئیس‌جمهور در یک استودیوی معمولی و حتا در بازار، در یک شهر بزرگ یا کوچک و گاه در یک روستای دورافتاده در مقابل مردم ظاهر می‌شود. به خواسته های آنان گوش می‌دهد، پاسخ بینندگانی را که تلفن می‌زنند می‌دهد و در آن میان سخن نیز می‌راند. اوضاع جهان را توضیح می‌دهد، از رویاهای خویش می‌گوید و در مورد مشکلات جنسی نظر می‌دهد. گاه حتا از طریق صفحه‌ی تصویر، میان زن و شوهرها آشتی برقرار می‌کند. «چاوز تی‌وی» معمولا بی‌محتوا، گاه خنده‌دار اما همیشه جنجالی است و پرتاثیر با سیاستمداری که علاقمندانه داستان می‌سراید و ارتباطی مستقیم و انکارناپذیر با مردمش برقرار می‌کند. به سختی می‌توان چنین برنامه‌ای را با شرکت جورج بوش تصور نمود. یا حتا با هورست کوهلر4.

این بار پرزیدنت در شهر کوچک «اال تیگره5» مهمان است. کلاه قرمز چتربازی، پیراهنی قرمز روی تی‌شرتی به همین رنگ، شلوار جین گشاد با خنده‌یی که گویی روی صورت گندم‌گونش حک گردیده: «من نه از آن خرچسونه‌های درون اتاق‌های کولردار هیئت‌مدیره‌ها هستم، نه از زمینداران شکم گنده که در ویلاهای مجلل، با فراری‌های تیزروشان تنها به خود می‌اندیشند. بلکه یکی هستم از خود شما».

چاوز مقابل دوربین، قدم‌زنان وارد یکی از فروشگاه‌های سوبسیدی می‌شود که از طرف دولت جهت عرضه‌ی مواد اولیه‌ی ارزان قیمت غذایی در محلات فقیرنشین شهرها دایر گردیده‌اند: «شیر، آرد، ذرت، همه به قیمت‌های بسیار نازل» پرزیدنت است که پیروزمندانه ندا در می‌دهد و بسته‌ای قهوه، زیر بینی مهمان افتخاری خود که وی را در این روز همراهی می‌کند می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «این را ببین! محصول ونزوئلا؛ روی پاکت آن نخستین ماده‌ی قانون اساسی‌مان را چاپ کرده‌ایم.» و دانیل ارتگا که خیس عرق شده است، ناچار بسته‌ی قهوه را مقابل دوربین می‌گیرد. اما ارتگا در این نمایش غریب، واکنش خوبی از خود نشان می‌دهد. به هرحال آنگونه که به گوش می‌رسد، رئیس جمهور چپ‌گرای سابق نیکاراگوئه با کمک‌های مالی چاوز، برای بازگشت ساندینیست‌ها در ماه نوامبر آینده به قدرت، برنامه‌ریزی کرده است.

چاوز همچنان در جنب و جوش است. دختر دانش‌اموزی را در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد که با کمک بورس اهدایی وی در حال تمام کردن دوره‌ی متوسطه می‌باشد. او مسیح را به عنوان یک انقلابی ستایش می‌کند (من خود را هر روز به مسیح نزدیک‌تر احساس می‌کنم)؛ لنین را به عنوان یک سیاستمدار (که راه را هموار کرد)؛ سروانتس را به مثابه سمبل ادبیات (و از او فاکت می‌آورد: «هنگامی که سگ‌ها به ما پارس می‌کنند، آنگاه چون ما می‌تازیم») و محبوب‌ترین شخصیت تاریخی در نزد او سیمون بولیوار است: «رهبر آزادی‌بخش آمریکای جنوبی».

همانگونه که بولیوار در 1820 بخش عظیمی از قاره را علیه اشغال اسپانیا متحد نمود، چاوز نیز بر آن است تا علیه قوای اشغالگر جدید اعزامی از واشنگتن، چنین کند. او توانست نام ونزوئلا را تغییر دهد و این سرزمین اکنون «جمهوری بولیواری ونزوئلا» نامیده می‌شود؛ اما این برای چاوز کافی نیست. او در صدد ایجاد یک «اتحادیه‌ی بولیواریِ ضد یانکی آمریکای لاتین» می‌باشد.

در این یکشنبه در «اال تیگره» وی از خُلق خوشی برخوردار است، نه همچون چندی پیش که در مقابل دوربین تلویزیون، یکی از وزرا را آنچنان مورد خشم و عتاب قرار داد. تقریبا همه‌ی کمبودها به گردن سیستم غیرانسانی کاپیتالیسم و آمریکای ابلیس می‌باشد. از ساعت چهارم، دیگر چاوز تنها نقش یک منجی را بازی می‌کند. هربار کف‌زدن‌ها شدیدتر می‌شود بخصوص هنگامی که وی در پاسخ بیننده‌ای می‌گوید: «چه؟! شما در محله‌تان با کمبود آب آشامیدنی مواجه هستید؟ این غیرممکن است. ما به سرعت، آنرا چاره می‌کنیم ... گوش کن آقای وزیر دارایی ....». عمل‌گرایی، که به راحتی دلارهای نفتی را ریخت و پاش می‌کند.

هنگامی که برنامه‌ی «الو پرزیدنت» به پایان می‌رسد، تماشاگران نیز حداقل به اندازه‌ی مجری برنامه خسته شده‌اند. از هنگامی که مهمترین حزب مخالف چاوز، انتخابات را بایکوت کرد، دیگر در مجلس نماینده‌ای نیست که در جناح چاوز نباشد. پرزیدنت می‌داند که از آن سو خطر مقاومتی نیست. مهمترین روزنامه‌های کشور، مثل «El Universal»  و «El Nacional» وی را به سختی مورد انتقاد قرار می‌دهند ـ ونزوئلا از یک دیکتاتوری مشابه کوبا بسیار دور است‌ـ اما چاوز به آن‌ها چندان اهمیت نمی‌دهد. او «تلویزیونی» بر مملکتش حکومت می‌کند. با «شو»ی شخصی خودش و با یک «قانون رسانه‌ها» که حدود مسئولیت اجتماعی را تامین می‌کند و هرلحظه می‌تواند به ابزار سانسور بدل گردد.

کمتر افرادی هستند که پرزیدنت با آنان به مشاوره می‌نشیند. در میان اقمار وی سه آلمانی نیز به چشم می‌خورند: هرسه از چپ‌های کهنه‌کار. یکی «کارلوس ویمر6» از 68ی‌های قدیمی و عضو پارلمان آمریکای لاتین؛ دیگری «برنهارد مومر7» معاون فعلی وزیر نفت و سومی «هاینس دیتریش8» ایدئولوگ آنتی کاپیتالیسم در مکزیک. در دایره‌ی نزدیک‌تر، دو دوست شخصی وی هستند که بطور غیررسمی اما اغلب با آنان ملاقات می‌کند: همرزم وی و شهردار کاراکاس «خوان باره‌تو9» و رازدار وی «ادموندو چیرینوس10» روانشناس.

در سمت مقابل او نیز مردانی قرار دارند که در پی ایجاد یک «اتحادیه آنتی چاوز» برای انتخابات دسامبر آینده گرد هم حلقه زده‌اند با شعار محوری :«آینده‌ی این مملکت فقط در دستان ماست». کسی که می‌خواهد در مورد چاوز داوری کند باید هر دو جناح را بشناسد.

 

و

نزوئلا: سرزمینی است در دوردست، با صحاری سوزانش، با وسعت چراگاه‌هایش، با هوای مرطوب و سوزانش. سرچشمه‌ی اورینوکوی پرهیاهو: طویل‌ترین رود آمریکای لاتین؛ سرزمین سالتو آنگل: بلندترین آبشار جهان؛ با شعله‌های نفتی که چه آبی می‌سوزد، با مزارع انبوه، جزیره‌ی «مارگاریتا» با سواحل رویایی و بازرگانی بدون گمرک آن؛ آنجا که Jet Set بین‌المللی با روح ویسکی ونزوئلایی درمی‌آمیزد (یک منطقه‌ی تقریبا آزاد ـ بیشتر باید آنرا سرزمین چیوا نامید تا سرزمین چاوز) دریای ماراکابیو است با دکل‌های خشک آن که افق را همچون انبوهی از ملخ، سیاه کرده است.

اما پیش از هرچیز، ونزوئلا یعنی کاراکاسِ بزرگ با انباشت جمعیت شش‌میلیونی‌اش که در کلبه‌های فقیرانه در حاشیه‌های شهر و یا در ویلاهای مجللِ میانِ دره‌های سرسبز یا در آسمانخراش‌هایی که همچون جنگل‌های مارچوبه سر برافراشته‌اند، حدود بیست‌وپنج درصد جمعیت کشور را در خود جای داده است. شهری بزرگ که ، با «درایواین مک‌دونالد» و شعبه‌های «استارباکس» و «پیتزا هات» و با بزرگ‌راه‌های هشت‌بانده‌اش بیشتر با لوس‌آنجلس قرابت دارد تا با لیما. شهری که گویی تنها برای رانندگان در نظر گرفته شده: تقریبا فاقد پیاده‌رو، با ارزانترین بهای بنزین در سراسر جهان: هرلیتر بنزین هشتاد بولیوار (کمتر از سه سنت). با وجود آفتاب دائم کمتر کابریو در خیابان‌ها دیده می‌شود و در راه‌بندان‌ها کسی شیشه‌ی خودرو را پایین نمی‌کشد چرا که بسیار خطرناک است. آخر کاراکاس همچنین مرکز جنایات خشونت‌بار نیز محسوب می‌گردد و درحال حاضر، پس از بغداد، خطرناک‌ترین شهر جهان محسوب می‌گردد: 40 تا 50 قتل در یک آخرهفته، آماری نیست که به ندرت دست دهد. بیشتر این جنایات در محلات فقیرنشین صورت می‌گیرد: آنجا که کاراکاس همچون یک سطل آشغال باژگونه به نظر می‌آید؛ آنجا که انتقام‌های خونین و تسویه‌حساب‌های خشونت‌بار در پس‌کوچه‌های تنگ، کثیف، گل‌آلود و تاریک صورت می‌گیرد. اما خطرناک‌ترین نقطه، منطقه‌ی مرکزی شهر است با میدان پرازدحام آن که مثل هرچیز مهم دیگر این شهر، بولیوار نام دارد. آنگاه که غروب، چادر سیاه خود را همچون شمدِ مردگان بر روی ویرانه‌های قدیمی شهر می‌گسترد، باندهای مسلح، حکومت خود را آغاز می‌کنند.

در جلوی شهرداری و کنار مجسمه‌ی بولیوار که او را سوار بر اسب نشان می‌دهد، پیرزنان مشغول فروش پوسترهایی از قدیسین یا از چاوز می‌باشند. گاه این پوسترها ترکیبی از هر دو هستند: پرزیدنت مقدس در حال پرواز با بال فرشتگان، نان در میان شهروندان تقسیم می‌کند، هوگوی قدیس با آش گوشت.

در درون شهرداری و در طبقه‌ی اول آن، باید شهردار، خوان باره‌توی 47 ساله بکوشد تا بر سروصدای ترافیک فائق آید. در کنار او یک سکرتر که درست مانند انبوه ملکه‌های زیبایی کشور، دلربا است، قدری مردد به نظر می‌رسد. او دفتر قرارهایی را تنظیم می‌کند که مثل همیشه، ساعت‌ها تاخیر دارد و نجوا می‌کند: «همیشه همینطور است».

سپس باره‌تو می‌آید. نویسنده‌ی سابق، کاری به مشکلات جاری از قاچاق اسلحه گرفته تا حمل زباله ندارد. او مرد طرح‌های بزرگ است: «جملاتی از فلاسفه‌ی بزرگی همچون اسپینوزا، مارکوزه و آدورنو همیشه بر لبلنش جاری است. آخرین ابتکار سیاسی او؟ همین تازه‌گی‌ها این مرد ریشو که ملاحت یک خرس اسباب بازی را دارد، در کنار پرزیدنت یک CD برای استفاده‌ی میهمانان دولتی پر کرده که البته قرار است بطور رایگان در محلات فقیرنشین نیز توزیع گردد: «Sonidad de Caracas» چند ترانه‌ی خنده‌دار و سبک که باید به همبستگی خلق کمک کند: «هر جا که خودخواهی هست، همکاری لازم است؛ مکتب فرانکفورت چنین می‌آموزد».

باره‌تو در مورد دوست خود چاوز با علاقه سخن می‌گوید. همه‌ی کسانی را که ممکن است در یک ساعت آینده صحبت او را قطع کنند، مرخص می‌کند. همه بجز یک کودک چهارساله، دختر سکرتر که دارد با کاغذهای روی میز یک هواپیما درست می‌کند. روی کلمات خویش دقت می‌کند و می‌گذارد که خاطرات انقلاب مقابل چشمانش جان بگیرند.

او از فرزند یک خانواده‌ی دورگه‌ی فقیر دهقانی سخن می‌راند که در یک دهکده‌ی متروکه به نام «سایانتا لانوس» رشد کرده، در فاصله‌ی تقریبا 400 کیلومتری کاراکاس ـ اما در سیاره‌ای دیگر. از هوگویی سخن می‌راند که در نُه ساله‌گی با گاری میوه در محلات مختلف می‌گشت تا شکم خواهر و برادرانش را سیر کند. از دانشجوی جاه‌طلبی می‌گوید که در پایان دوران سلطه‌ی استعمار، راه ترقی را تنها در یک چیز می‌دید: دانشکده‌ی افسری. چاوز انیفورم را بسیار دوست داشت و عاشق بازی بیس‌بال بود. اما برای دیدن اختلاف‌های فاحش طبقاتی در میهنش نیز چشمانش کور نبود. هنگامی که نیروهای راست در سال 1973 به کمک سیا، رژیم سوسیالیستی سالوادور آلنده را در سانتیاگوی شیلی سرنگون کردند، وی به مطالعات سیاسی پرداخت؛ مارکس و لنین را مطالعه کرد و هر کلمه‌ای از بولیوار را بلعید. چاوز در سلسله‌مراتب نظامی، مستقیم رو به بالا صعود کرد: این روند ترقی شماره‌ی یک او بود. وی هم‌چنین به سازماندهی یک جنبش زیرزمینی در درون تشکیلات ارتش اقدام نمود: این روند شماره‌ی دو بود.

در پایان دهه‌ی شصت، ونزوئلا هنوز بزرگترین صادرکننده‌ی نفت در جهان است و جزء پایه‌گذاران اپک به شمار می‌رود. در 1967 پرزیدنت کارلوس آندرس پرز، صنایع نفت کشورش را ملی اعلام میکند و برای زمانی کوتاه چنین به نظر میرسد که سطح زندگی و معیشت مردم بهبود خواهد یافت؛ اما پرزیدنت پرز درآمدهای طلای سیاه را تنها بین نزدیکان خود قسمت میکند: یک قشر کوچک بالایی جامعه با خودخواهی و نادیده گرفتن بقیه‌ی اقشار، جیب‌های خود را می‌انبارند.

اواسط دهه‌ی هشتاد آن روی سکه نمودار می‌شود. بهای نفت به یک سوم تنزل می‌کند و ونزوئلا در آستانه‌ی ورشکستگی قرار می‌گیرد. احزاب، بی حیثیت می‌شوند و افزایش بهای مواد اولیه‌ی غذایی، مردم را به خیابان‌ها می‌کشاند. چنگ‌های خونین، خلق را در آستانه‌ی ازهم‌پاشیدگی قرار می‌دهد.

در 1992 چاوز و هم‌رزمانش دست به کودتا می‌زنند. یک مبارزه‌ی حساب نشده؛ اما شکست در این نبرد به مثابه پیروزی رهبرانش می‌باشد. چاوز در اسارت و در برابر دوربین، مسئولیت شکست را می‌پذیرد و با چهره‌ای غم‌زده از هم‌رزمانش می‌خواهد که از خون‌ریزی بیشتر اجتناب ورزند: «متاسفانه ما شکست خوردیم؛ برای امروز شکست خوردیم».

چاوز به زندان محکوم می‌شود اما اجازه می‌یابد که در زندان، ملاقات داشته باشد. برای بخشی از ارتش و بخصوص برای فقرا وی به یک امید مسیحایی بدل می‌گردد. پس از آزادی‌اش از زندان در سال 1994 به عنوان نخستین اقدام، به دیدار کاسترو می‌شتابد و از او الهام می‌گیرد، او را می‌ستاید اما نمی‌خواهد سوسیالیسم خشک و خشن هاوانا را به کشورش وارد کند.

چاوز خود را به رای مردم می‌سپارد. در 1998 وی با کسب 56% آرا، برنده یک انتخابات آزاد می‌شود و ـ‌به عنوان جوان ترین رئیس جمهور تاریخ کشورش‌ـ به کاخ «میافلورس» رخت می‌کشد.. برای انجام «یک انقلاب اجتماعی» از پارلمان، اختیارات ویژه می‌گیرد. در سال 2002 بر یک کودتای دولتی که از سوی مخالفین این اختیارات ویژه و البته به کمک سیا ـ‌آنچنان که مجله‌ی نیوزویک گزارش داد‌ـ طرح‌ریزی شده بود فائق می‌آید و تنها پس از دو روز به کمک سربازان وفادارش به قدرت باز می‌گردد.

و یک بار دیگر چاوز در آستانه‌ی سقوط قرار می‌گیرد. در آگوست 2004 ناچار می‌شود که تن به رفراندوم بسپارد چرا که یک اعتصاب عمومی، صنعت نفت کشور را فلج کرده است. چاوز اعتماد ملت را با 59% آرا بدست می‌آورد. اپوزیسیون از تقلب در رای‌گیری‌ها سخن می‌گوید اما ناظرینی هم‌چون جیمی کارتر رئیس‌جمهور اسبق آمریکا هیچ نشانه‌ای از این تقلب ادعایی نمی‌یابند. شهردار با افتخار می‌گوید: «دوست من مورد اعتماد مردم هست و باقی خواهد ماند» و ادامه می‌دهد: «او تمام هم خود را متوجه احتیاجات فقرا نموده است».

 

پ

 وسترهای بزرگ دیواری از چاوز با نقاشی‌های ساده‌لوحانه: پرتره‌ی بردگانی که زنجیر پاره می‌کنند؛ „Venceremos“ (ما پیروز خواهیم شد) شعارهایی بر روی آسمان‌خراش‌ها؛ یک میدان بسکتبال: (این «میسیون سوکره11» است) در یکی از محلات فقیرنشین کاراکاس، یکی از صدها سمبل رژیم در سراسر کشور.

پزشک‌های کوبایی در مقابل نفتِ بسیار ارزانِ کاریبیک، در بیمارستان‌های محقر به مداوای کودکان گریان مشغولند. در یک مدرسه‌ی روستایی، سالمندان، حروف شکسته‌ی الفبا را روی تخته‌ی سیاه نقاشی می‌کنند: کسی که در امر مبارزه با بیسوادی شرکت کند، کوپن اضافه برای خرید از فروشگاه‌های سوبسیدی دریافت می‌کند. در یک کارخانه‌ی بزرگِ کفش، زنان به تولید صندل مشغولند، در سالن بزرگ دیگری که در کنار آن قرار دارد، تی‌شرت‌های قرمز تولید می‌شود.

بر روی برخی ماشین‌های بزرگ، پرتره‌ی چاوز را چسبانده‌اند: «آخر این ماشین‌ها را او به ما هدیه داده است» «آمالیا» یکی از دوزندگان این کارخانه است که چنین می‌گوید. وی همچنین معتقد است که: «پیش از این کسی ما را در این محلات فقیرنشین، جدی نمی‌گرفت. اما حالا ما چاوز را داریم. او خودش از همین پایین برخاسته و با رویاهای ما زندگی می‌کند». این تعاونی، تی‌شرت‌ها را به قیمت 3 دلار به شرکت نفت می‌فروشد که اینک در راس آن تنها افراد مورد اعتماد چاوز قرار دارند. تعاونی نسبت به شلخته‌گری‌هایی که در دوخت محصولات آن بکار می‌رود حساسیتی نشان نمی‌دهد چرا که ترسی از رقیب ندارد. فروش، تضمین شده است و درآمد حاصل از آن به نسبت مساوی بین کارگران تقسیم می‌شود.

ولی به هرحال، این بهشت کارگران، روی دیگری هم دارد. «روزاریا»، سرکارگر کارخانه گله می‌کند که امروز نیز تقریبا نیمی از کارگران بر سر کار حاضر نشده‌اند و می‌گوید: «سه‌بار باید برای غیبت کنندگان اخطار کتبی ارسال کنم تا آنکه اجازه داشته باشم از حقوق آنان کسر کنم» و برای خیاط‌ها در سال اول هیچ جریمه‌ای وجود ندارد. او اکنون روی تابلوی بزرگی نوشته است: «کارخانه مال ما است. کسی که کار خود را انجام نمی‌دهد، دیگران را استثمار می‌کند» اما این هشدار نیز چندان دست‌آوردی نداشته است بجز یک سرزنش از سوی کمیسر سیاسی دفتر چاوز: آن بالا نمی‌خواهند در یک کارخانه‌ی مدل، مشکلی داشته باشند.

حدس زده می‌شود که طی دو سال گذشته، چاوز بیش از ده میلیارد دلار در برنامه‌های اجتماعی کشورش تزریق کرده باشد. چه مقدار از آن بیهوده به هدر رفته و چه مبلغی از آن دستاورد ناچیزی داشته است؟ آیا رسالت برنامه‌ی پرزیدنت که این واحه‌های از دل ویرانه‌ها برآمده را چنین بزک میکند، رسیدن به جهانی عادلانه‌تر است یا تنها زرورقی است زیبا بر حلبی‌آبادهای کاریبیک؟

اپوزیسیون می‌خواهد چنین ببیند، یک سیاست ساده‌لوحانه‌ی رابین‌هودی، بدون هیچ پشتوانه‌ی ادامه‌کاری که طی هفت سال حکومت چاوز نتوانسته شکاف میان فقیر و غنی را کاهش دهد: پرزیدنت در نظر اینان نه یک موجود روغن مالی شده بلکه نفت مالی شده. مخالفین اصلی چاوز را سرمایه‌دارانِ عمده‌ی کشور تشکیل می‌دهند. یک لاف‌زن نئولیبرال بنام «خولیو بورگز» 36 ساله یکی از آن‌ها است؛ و یا سیاستمدار دیروز و پارتیزانِ سابق و ناشر امروز «تئودور پت کوف»74 ساله که ناگهان خود را یک مرد میانه‌رو جا زده؛ و یا وکیل پریروز «انریکو تیارا پاریس» 85 ساله که این روزها را یا در ویلای مجلل خود ویا در دفتر کارش واقع در مرکز کاراکاس می‌گذراند. در مجموع، یک لشکر بیشتر ماتم‌زده که روشنفکرترین‌شان، همان پیرترین‌شان است.

تیارا این را که برنامه‌ی اجتماعی پرزیدنت، برنامه‌ای صحیح باشد، از بیخ‌وبن رد می‌کند. وی از قواعد دقیق بانک جهانی صحبت می‌کند ـ‌هرچند که سیاست‌های نئولیبرالی واشنگتن در آمریکای لاتین شکست خورده و فقرا را فقیرتر کرده ‌ـ وی معتقد است که: بهبود وضعیت مالی اقشار کم‌درآمد در ونزوئلا تنها از طریق تقویت بخش خصوصی امکان‌پذیر می‌باشد. درحالی که اقتصاد ونزوئلا در سال گذشته نرخ رشدی برابر 9% را نشان می‌دهد، سرمایه‌گذاری خصوصی طی چهارسال گذشته تنها 3% افزایش داشته است. چاوز بخش خصوصی را هرروز با قانونی تازه، محدودتر می‌کند: «هنگامی که بهای نفت به یک‌چهارم تقلیل یابد، وی به آخر خط می‌رسد و مملکت به نهایت ویرانی».

چاوز با علاقه پول را از کاسه‌ی شرکت نفت بیرون می‌کشد، او با گاردویژه‌اش یک ارتش آلترناتیو تشکیل داده و در یک معامله‌ی جنون‌آمیز با روسیه، هلیگوپترهای جنگی و یک‌صدهزار قبضه کلاشنیکف خریداری کرده است. او برای تحریک حس ترس در مردم و گردآوردن آنان پیرامون خویش، به هر اقدامی دست می‌زند. تیارا که در انتخابات سوم دسامبر آینده، شانس اندکی در جمع‌آوری آرا برای خود قائل است می‌گوید: «چاوز گاهی قاطی می‌کند، به نظرم او خیلی رویاهای جنون‌آمیز دارد و باید به یک روان‌پزشک رجوع کند».

 

د

کتر ادموندو چیرینوس 70 ساله، روانشناس و دوست خوب چاوز در یکی از بهترین نقاط شهر کاراکاس مطب دارد. در اتاق انتظارش یک پوستر از زیگموند فروید به دیوار آویخته است، یک کره‌ی طلایی زمین برق می‌زند و درمیانِ جنگلی عجیب، آب از آبشاری سرازیر است. دو بیمار مشغول بازی با قوطی‌های دارو هستند و سومی به فاصله و با صدایی وحشتناک فریاد می‌زند: «ای فلک! خدایا پناه بر تو!»

رئیس «کلینیک روانی» مردی است با لباسی گران‌بها، از آن تیپ‌های نمونه‌ی اقشار بالایی، اما تابلوی روی دیوار نشان می‌دهد که وی موجودی است استثنایی؛ در 1988 کاندیدای حزب کمونیست برای انتخابات ریاست جمهوری بود: «بجای من، چاوز انتخابات را برد. تا آنجا که توانستم به او کمک کردم. او حقش بود و این یک پیروزی برای کشور ما بود؛ باوجود برخی کاستی‌ها».

آیا او چاوز را تراپی کرده است؟ «او بیمار من بود و به دوست من تبدیل شد و حالا هم‌دیگر را مرتب می‌بینیم، تقریبا همیشه». آنجا که به شغلش مربوط می‌شود بدیهی است که نمی‌تواند اطلاعاتی در اختیار ما بگذارد اما درباره‌ی نخستین زناشویی رئیس‌جمهور سخن می‌گوید که هر دو به او مراجعه می‌کردند ولی با وجود جلسات متعدد مشاوره، راه نجاتی برای زندگی‌شان یافت نشد. اشک‌های زیادی در مطب ریخت اما بی‌نتیجه. دکتر به تفصیل از قرابتی که چاوز بین خود و بولیوار احساس می‌کند، سخن می‌گوید.

آیا چاوز خود را در جایگاه آزادی‌بخش بزرگ آمریکای لاتین می‌بیند که سرانجام، سرخورده از خلق به یک آتوکرات بدل گردید؟ آیا این یــک پیوند روحی 12Obsessiv است که می‌گویند پرزیدنت به‌طور مرتب با نیم‌تنه‌ی بولیوار سخن می‌گوید؟

« Obsessivاصطلاحی است متعلق به دنیای شغلی من. چنین اصطلاحاتی را دوست ندارم بکار برم» روانشناس ادامه می‌دهد: «اما چاوز خود را با بولیوار و رویاهای شکوهمند او تعریف می‌کند و این امر ظاهر سازی و یا تاکتیک نیست. حتا ناکامی‌ها، همچون ناکامی اخیر در پرو که چاوز نه از کاندیدای پیروز در انتخابات یعنی «آلن گارسیا»ی سوسیال دمکرات، بلکه از «اولانتا هومالا»ی ماوراء چپ حمایت نمود، او را تنها یرای لحظهای از حرکت باز میدارند».

و نقش او به مثابه سمبل جهانی چپ و مخالفین جهانی سازی؟ «چاوز از این موقعیت لذت می‌برد، او مشغول خانه تکانی در درون خود است ـ مثل هر دولت‌مرد دیگری در تاریخ جهان. این نمایانگر انرژی اعجاب‌انگیز او است که به وی امکان می‌دهد شب‌های طولانی به کار پردازد؛ او مردی است که مأموریتی دارد و در سخت‌ترین حالت حاضر است که در مقام یک شهید، جان خود را در این راه بگذارد». برای آنکه توازی با بولیوار را ثابت کند، روانشناس به مجموعه‌ای اشاره می‌کند که همکارش در مورد شخصیت این قهرمان آزادی گردآورده است. او می‌خواند: «واقعی، اعجوبه در رابطه‌گیری، غیرقابل خریداری؛ کسی که رویاهای دست نایافتنی را به واقعیت بدل می‌کند هنگامی که با مشکلات زندگی پنجه در می‌افکند ـ همه‌اش در مورد او صدق می‌کند».

و در مورد تصویر روانی بولیوار ادامه می‌دهد: «با اعتماد به نفس تا سرحد افسانه، گاه کینه‌توز، متکی به خود به گونه ای اغراق‌آمیز. حتا در آنجا نیز من شباهت‌ها را می‌بینم». روانشناس، جمع‌بندی می‌کند: «من دو نفر را می‌شناسم که هرگز از راه خود منحرف نمی‌شوند. البته چاوز سیاستی واکنشی‌تر و چپ‌گرایانه‌تر از رژیمی دارد که خود بنا کرده است. چطور بگویم ... » چیرینوس دنبال واژه‌ای مناسب می‌گردد.

شاید نارسیسم13 ‌ـ ‌لنینیسم؟

چیرینوس مطمئن نیست که این فرمول‌بندی را پسندیده باشد. به هرحال او یک‌سری محدودیتهای شغلی دارد. «اصطلاح نارسیسم بیانگر نوعی بیماری است و چاوز به معنی کلینیکی آن یقینا بیمار نیست».

یک صدای آرام، نه تنها در اتاق انتظار، بلکه حتا در اتاق معاینه به گوش می‌رسد: صدای یک آبشار کوچک. از بلندگویی پنهان، آهسته صدای موزیک پخش می‌شود: « My Way»  با صدای فرانک سیناترا. هیچ نکته‌ای که به ایجاد آرامش کمک کند، اینجا فراموش نشده است.

هنگام خداحافظی، دکتر چیرینوس می‌گوید: «من زمان زیادی فکر کرده‌ام که چاوز را با کدام‌یک از سیاستمداران امروز جهان می‌توان مقایسه کرد؛ این تسلط بر برنامه‌ی تلویزیونی؛ این توانِ نادیده گرفتن همه‌ی اعتراضات؛ این بیانِ انجیلی و تقسیم پدیده‌ها به الهی و شیطانی ـ مطلقِ خیر و شرـ تنها یک نفر به ذهن من می‌رسد: جورج دبلیو بوش».            

 

            



1 در برابر «محور شرارت»

2 Evo Morales

3-Kirchner

4-  رئیس جمهور آلمان

5-  El Tigre

6 Carolus Wimmer

7- Bernhard Mommer

8- Heinz Dieterich

9- Juan Barreto

10- Edmundo Chirinos

11 آنتونیو خوزه دوسکره (1830-1795) از مبارزین آزادی آمریکای لاتین و از یاران نزدیک سیمون بولیوار

12 نوعی بیماری روانی است که با ترس همراه بوده و بیمار مبتلا به آن، اخساس می‌کند که همواره باید به یک فرد بزرگ متکی باشد.

13 نارسیسم به معنی «خودشیفتگی» است. نویسنده اینجا با اصطلاح مارکسیسم ـ لنینیسم شوخی کرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 13:43  توسط مهدی  |